گر لطف و مردميت بمردم گيا رسد * مردم گياه مردم گردد همان درنگ
مع اللام
داهل
- [ بضم هاء ] علامتى باشد كه در صحرا به زمين فرو برند تا صيد از آن بترسد و بدام آيد .
مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
احتسابش بدان رسيد كه برد * تلخى و مستى از طبيعت مل
صيد اگر حرز نام او سازد * نبود هيچ ترسش از داهل « 1 »
و در تحفه [ بكسر هاء ] نيز آمده و در نسخهء ميرزا داهول آمده بمعنى علاماتى كه بر اطراف زراعت راست كنند بواسطهء منع و حوش از خرابى زرع چنان كه « 2 » نزارى قهستانى گويد :
بيت
سلطنت گر هم بدين طبل و علم بودى بحشر * دشتبان داهول خود آن روز هم بفراشتى
و در نسخهء حليمى داهول بمعنى تاج مرصع باشد و با باماله ديهول گويند « 21 » . و در سامى بمعنى اول آمده و معربش داحول است اما از اين بيت ويس ورامين بمعنى دام ظاهر مىشود كه « 3 » :
بيت « 3 »
رميده صيد در داهولش افتاد * وز افسونش ببند آمد سر باد
دال -
نام مرغيست سياه و بزرگ كه « 4 » پر او را بر تير نصب كنند « 22 » ، مثالش سراج الدين راجى گويد :
شعر « 3 »
بقاف عنقا در عين خود دهد جايش * از آن شرف كه بود پر تير او از دال
داغول
- حرامزاده باشد « 23 » و دغول نيز به اين معنى است .
دامغول
- [ به سكون ميم و ضم غين معجمه ] دانهها باشد بهيأت گردكان كه از بدن بر آيد و به عربى سلعه گويند [ بكسر سين مهمله و سكون لام و فتح عين مهمله ] « 24 »
دنگل
- [ بنون و كاف فارسى . به وزن منزل ] ابله و بىاندام و ديوث باشد « 5 » و [ بضم كاف ] نيز آمده چنان كه در قافيهء گل و مل * مثالش شمس فخرى گويد :
هامش
( 1 ) اين بيت را « الف » در حاشيه دارد .
( 2 ) اصل : چنانچه .
( 3 ) « س » ندارد .
( 4 ) « الف » ندارد .
( 5 ) از اينجا تا ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 21 ) اين معنى در برهان نيست .
( 22 ) برهان افزوده است : و نيز حرفيست از حروف تهجى .
( 23 ) برهان : عيار و مكار و حرامزاده گويد .
( 24 ) در برهان است كه غول بيابانى را نيز گفتهاند و آن نوعى از جن باشد .