باشد .
ديودل
- يعنى سخت دلاور و دلير . مثالش حكيم خاقانى گويد :
بيت
ديودل باشيم و برپاشيم جان * كان پرى ديدار ديدار آمدست
و بمعنى تاريك دل و جاهل نيز به نظر رسيده « 21 » .
داخول
- [ بضم خاى معجمه ] دارفزين باشد كه بر در سلاطين از چوب و سنگ « 1 » سازند و آن سكوئى « 2 » باشد كه به جهت نشستن بسازند « 22 » .
دشپل
- [ بضم دال و كسر باى فارسى ] گرهى « 3 » كه در ميان گوشت و پوست مردم پديد آيد و به عربى غده گويند « 4 » و در فرهنگ دشتپيل « 5 » آورده كه معنى تركيبى آن بد گره باشد چه دشت ، بد و پيل و پيله ، گره باشد و مخفف ساخته دشپل مىگويند * .
دغل
- يعنى مكار و حيلهگر ، مثالش شيخ سعدى گويد :
بيت « 6 »
برو شير درنده باش اى دغل * مينداز خود را چو روباه شل
و زر و سيم ناسره را نيز گويند . مثالش هم او فرمايد « 23 » :
تا چه خواهى خريدن اى مغرور * روز درماندگى بسيم دغل « 7 »
و در فرهنگ بمعنى مكر و حيله نيز آمده و در نسخهء ميرزا بمعنى خاشاكى كه در مطبخ و حمام سوزند نيز آمده « 24 » .
درامل
- [ به راى مهمله و ميم ، به وزن تغافل ] نام محلى است كه شراب بغايت خوب از آن آرند « 25 » . مثالش « 8 » سراج قمرى گويد :
مى دراملى اى جان بيار تا بخوريم * كه سوى آب درامل زخاك تشنهتريم
داخل
- [ بضم خاء ] همان داخول مرقوم و در فرهنگ بمعنى درگاه « 9 » آورده ، خسرو گويد :
هامش
( 1 ) « الف » : سنگها .
( 2 ) « س » : بيكوئى .
( 3 ) « س » « الف » : كه هر . ( متن از « ب » و « ن » است ) .
( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 5 ) « الف » : دشتبيل ؛ « س » : دستنل . ( متن از « ب » است ) .
( 6 ) « س » ندارد .
( 7 ) « س » : دخل .
( 8 ) كلمه از « ن » است .
( 9 ) « الف » : آدرگاه .
( 21 ) در برهان معنى سخت دل و بيرحم نيز دارد .
( 22 ) در برهان بمعنى علامتى كه صيادان در صحرا نزديك دام نصب كنند تا صيد از آن بترسد و بجانب دام راهى شود و نيز بمعنى مترس نيز آمده است ، مرادف داخل .
( 23 ) يعنى : سعدى .
( 24 ) در برهان بمعنى دردى و لاى هر چيز اعم از شراب و آب نيز باشد .
( 25 ) اين لغت در برهان نيست و در معجم البلدان و حدود العالم نيز درامل ، نام محل ديده نشد .