اول شهريست در حدود چين كه خوبان آنجا مشهورند . مثالش انورى گويد .
بيت
دل ما تنگتر از پستهء خوبان ختن * جان ما تيرهتر از طرهء تركان طراز
و چنين مسموع شد كه يكى از ولايت بدخشان را نيز طراز گويند و آن هم منسوب بخوبانست ؛ دوم كارگاه زيبا بافى را گويند . مثالش شيخ نظامى گويد در تعريف آفتاب بر آمدن :
[ بيت ]
گشاد از گنج در هر كنج رازى * ز ديبا گشت هر كوئى طرازى
سوم مقسم آب باشد به زبان بعضى از ولايات خراسان ؛ چهارم كارخانهء شكر بود در خوزستان پنجم پيراستن چيزها و ساختن و آراستن باشد و پيراينده و آراينده را نيز گويند . مثالش كمال اسمعيل گويد :
بيت
فلك ز شرم پر تير « 1 » بر نهد هر گه * كه نوك خامهء بنده شود مديح طراز
و بمعنى نقش و نگار و زينت نيز آمده . مثالش هم او گويد « 21 » :
بيت
ره سلامت اگر مىروى مجرد شو * كه جز عنا « 2 » نفزايد ترا لباس و طراز
و بمعنى سجاف و علم جامه نيز آمده . مثال سجاف مولانا جامى گويد :
[ بيت ]
يكى گفتا همانا سحر سازى * ز سحرش بسته بر دامان طرازى
« 3 » مثال علم جامه فرخى گويد :
[ بيت ]
اى سخنهاى تو اندر كتب علم نكت * وى هنرهاى تو بر جامهء فرهنگ طراز *
و استاد منوچهرى بمعنى ديبا نيز فرمايد در تعريف قلم :
شعر « 2 »
بر كشد تار طراز عنبرين از كام خويش * چون بر آرد عنكبوت از كام خود تار طراز
و بمعنى طراز و نمط هم او « 22 » گويد :
بيت
قيمت يكتا طرازش از طراز افزون بود * در جهان هرگز شنيدستى طرازى زين طراز
و در تاج الاسامى مسطورست كه طراز به عربى جايى را گويند كه در آن جامههاى فاخر و گرانمايه
هامش
( 1 ) « ن » : بر .
( 2 ) « س » : عنان .
( 3 ) تا علامت ستاره را الف در حاشيه دارد .
( 4 ) كلمه از « ن » است .
( 21 ) يعنى : كمال اسماعيل .
( 22 ) يعنى : منوچهرى .