و ديگر بمعنى عجمه باشد در زبان ، يعنى فصاحت نداشته باشد .
مع الجيم الفارسى
طمغاچ « 1 »
- نام ولايتى است . شيخ نظامى گويد :
بيت
چگل را زلف بر طمغاچ « 1 » بندد * طراز شوشتر « 2 » بر چاچ « 3 » بندد
مع الدال
طلحند
- [ به لام و حاى مهمله . به وزن فرزند ] نام پادشاه هند كه از دشمن شكست خورد و از غصهء آن بر تخت فيل جان داد و مادر او در فراق فرزند بيقرار شد و نصر دهر « 4 » كه يكى از حكماى هند بود وضع شطرنج كرد كه در مجلس او مىباختند تا مشغول شود و اندوه از خاطر او محو شود . فردوسى گويد :
بيت « 5 »
همى كرد مادر ببازى نگاه * پر از خون دل از درد طلحند شاه
مع الراء
طبر
- [ بفتح باء ] نام ولايت طبرستان و بيد طبرى كه بيدموله نيز گويند منسوبست به آن مثالش ظهير گويد :
بيت
همچو مستان صبوحى شده « 6 » افتان « 7 » خيزان * شاخهاى سمن تازه و بيد طبرى
و « 8 » بعضى برآنند كه بيد طبرى سرخ « 9 » بيدست كه ، طبر خون نيز گويند * .
طوق بهار
- قوس قزح باشد « 21 » .
طشتگر
- نام مطربى باشد « 22 » . مثالش حكيم خاقانى گويد :
شعر « 10 »
آن راه كه طشتگر نوا كرد * وين قول كه كاسه گر ادا كرد
و كاسهگر نام شخصى كه قول كاسه گرى به او منسوبست .
مع الزاء
طراز
- در نسخهء وفائى چند معنى دارد :
هامش
( 1 ) اصل : طمغاج و اين ضبط صحيح است .
( 2 ) « س » : نوشتر .
( 3 ) « الف » « س » : جاج . ( متن از « ب » است ) .
( 4 ) در برهان : صصه بن داهر .
( 5 ) « س » ندارد .
( 6 ) « س » : نشده .
( 7 ) « الف » : افتان و .
( 8 ) تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 9 ) « س » : سرح .
( 10 ) كلمه از « ن » است .
( 21 ) كمان رستم ، سويسه و سوسه نيز به اين معنى است .
( 22 ) در برهان معنى سازندهء طشت نيز دارد .