تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 907

مساهمون:

ص٩٠٧
« 1 » و شاتى بمعنى شانه كنى نيز باشد چنان كه امير خسرو گويد : شعر
اى شانه بخوبانت عمل دانى چيست * زلف ليلى كه باز ميشانى چيست *
گيسوى پريشانش تو كى دانى چيست * مجنون داند كه آن پريشانى چيست

شترپاى

- گياهيست كه برگش بپاى شتر ماند .

شراحى

- [ به راى و حاى مهملتين . به وزن صراحى ] قسمى از كباب . مثالش بسحاق گويد :
چندان بنشين تا بپزد ديگر شراحى * كان لحظه بدل مىرسد از دوست پيامى

شش سرى

- در نسخهء ميرزا بمعنى زر خالص مثالش خاقانى گويد : بيت
آن مى و جام « 2 » بين بهم گوئى دست شعبده * كرد ز سيم ده دهى صرهء زر شش سرى
و در تحفة السعادة مسطورست كه در زمان يكى از ملوك اسلام بتى زرين كه شش سر داشت از غنيمت كفار بدست لشكر اسلام افتاد و آن را شكستند و جمله زر مسكوك كردند بنابراين زر را زر شش سرى گويند .

شغالى « 3 »

- قسمى از انگور باشد در فرهنگ .

شوى

- چند معنى دارد : اول شوربا و آش و شوى مال كسى باشد كه شوى بر جامهء نبافته مالد مثالش مولوى معنوى : شعر « 4 »
مهمان ديگر آمد ديگى دگر به كف كن * كاين ديگ بس نباشد يك كاسه شوى ما را
ديگر شوهر باشد مثالش شيخ سعدى گويد : بيت
نديدم درين مدت از شوى من * كه بارى بخنديد بر روى من
و ديگر شوينده و امر بشستن نيز باشد .

شكر ريزى

- گريهء شادى و گفتار نرم باشد .

شبى

- [ بفتح شين و كسر باى تازى ] آن جامه باشد كه بشب پوشند « 21 » .

شيروى

- نام مبارز ايرانى و همان شيرويهء مرقوم . مثال معنى اخير مظفر هروى گويد : شعر « 4 »
طرهء پرويز راست دلبر شيرين لقاست * يا شبه در كهرباست يا دل شيروى باغ

شاهى

- معروف « 22 » و نيز نام حلوائيست كه از تخم مرغ و نشاسته پزند « 23 » . و بمعنى دامادى نيز آمده و شهى « 5 » نيز گويند « 1 » . مثال اول بمعنى سوم
هامش
( 1 ) تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه آورده است . ( 2 ) « س » « الف » : جام مى . ( متن از « ب » است ) . ( 3 ) « س » : شفالى . ( 4 ) كلمه از « ن » است . ( 5 ) « س » : شى . ( 21 ) در برهانست كه نوعى جامهء دوخته باشد و بعضى گويند پوستين است و هر چيز كه آن را بشب نسبت دهند . ( 22 ) يعنى پادشاهى و سرورى و عمل شاه . ( 23 ) معانى بعد در برهان نيست و گويد نام زرى و درمى نيز هست ( يك بيستم ريال و قران ) .