تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 535

مساهمون:

ص٥٣٥
آب باشد . مثالش حكيم فردوسى ( ؟ ) گويد : بيت
دل برد مرا و نزد مردم نشمرد « 1 » * گفتا كه چه سودست چو درغ آب ببرد
و حكيم اسدى نيز گويد : بيت
بگردش در از چوب درغى ببند * چو بستى زريگش نباشد گزند

دريغ

- « 2 » كلمه ايست كه در حين تأسف و حسرت و ندامت گويند « 21 » . مثالش شاعر گويد : [ بيت ]
ز دست رفت مرا بيتو روزگار دريغ * نه يك دريغ كه باشد مرا هزار دريغ

مع الفاء

درخف

- [ بضم دال و خاء و سكون راى مهمله ] زنبور سياه باشد .

مع القاف

دق

- [ بفتح دال ] يعنى گدائى . مثالش حكيم انورى گويد : بيت
اگر چه عادت دق نيست انورى را ليك * ز در گه تو كند يا رب ار بشايد دق
و ابن يمين نيز گويد : بيت « 3 »
شه سياره هر روزى ببوسد آستانش را * مگر فيضى زراى او كند همچون گدايان دق
و بمعنى اعتراض نيز آمده چنان كه شيخ بو على گويد : بيت « 4 »
غذاى روح بوده بادهء رحيق الحق * كه رنگ او كند از دور رنگ گل را دق
و در نسخهء ميرزا بمعنى پشمينه كه از آن مويها آويخته باشد نيز آمده « 22 » .
هامش
( 1 ) « ب » : بشمرد . ( 2 ) اين لغت و شرح آن از « ب » است . ( 3 ) كلمه از « ن » است . ( 4 ) كلمه در « س » نيست . ( 21 ) در برهان بمعنى افسوس و اندوه و دشوار و اندوه كردن بر تقصيرات گذشته نيز آمده است و گويد بضم اول هم به نظر رسيده است . ( 22 ) در برهان بمعنى سر بىمو ( دغ ) و نوعى از پارچهء قيمتى همچو دق مصرى و دق رومى نيز آمده و گويد در عربى بكسر اول و تشديد ثانى بمعنى باريك و لاغر و بمعنى علتى كه سبب لاغرى شود آمده است .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 535 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )