آب باشد . مثالش حكيم فردوسى ( ؟ ) گويد :
بيت
دل برد مرا و نزد مردم نشمرد « 1 » * گفتا كه چه سودست چو درغ آب ببرد
و حكيم اسدى نيز گويد :
بيت
بگردش در از چوب درغى ببند * چو بستى زريگش نباشد گزند
دريغ
- « 2 » كلمه ايست كه در حين تأسف و حسرت و ندامت گويند « 21 » . مثالش شاعر گويد :
[ بيت ]
ز دست رفت مرا بيتو روزگار دريغ * نه يك دريغ كه باشد مرا هزار دريغ
مع الفاء
درخف
- [ بضم دال و خاء و سكون راى مهمله ] زنبور سياه باشد .
مع القاف
دق
- [ بفتح دال ] يعنى گدائى . مثالش حكيم انورى گويد :
بيت
اگر چه عادت دق نيست انورى را ليك * ز در گه تو كند يا رب ار بشايد دق
و ابن يمين نيز گويد :
بيت « 3 »
شه سياره هر روزى ببوسد آستانش را * مگر فيضى زراى او كند همچون گدايان دق
و بمعنى اعتراض نيز آمده چنان كه شيخ بو على گويد :
بيت « 4 »
غذاى روح بوده بادهء رحيق الحق * كه رنگ او كند از دور رنگ گل را دق
و در نسخهء ميرزا بمعنى پشمينه كه از آن مويها آويخته باشد نيز آمده « 22 » .
هامش
( 1 ) « ب » : بشمرد .
( 2 ) اين لغت و شرح آن از « ب » است .
( 3 ) كلمه از « ن » است .
( 4 ) كلمه در « س » نيست .
( 21 ) در برهان بمعنى افسوس و اندوه و دشوار و اندوه كردن بر تقصيرات گذشته نيز آمده است و گويد بضم اول هم به نظر رسيده است .
( 22 ) در برهان بمعنى سر بىمو ( دغ ) و نوعى از پارچهء قيمتى همچو دق مصرى و دق رومى نيز آمده و گويد در عربى بكسر اول و تشديد ثانى بمعنى باريك و لاغر و بمعنى علتى كه سبب لاغرى شود آمده است .