بيت
چو دارا پيام سكندر شنيد * يكى دور باش از جگر بر كشيد
و ديگر چيزى « 1 » مانند نيزهء كوچك باشد كه چاوشان « 2 » بر دست گيرند تا مردم را از سر راه ملوك دور كند . مثالش شيخ نظامى گويد :
بيت
بهر گام از براى نور پاشى * ستاده زنگيى با دورباشى
و هم او فرمايد « 21 » :
سمندش گر چه با هر كس بزين است * زبان دور با شش آهنين است
و در جامع اللغات نيازى حجازى مسطورست كه دور باش ناچخ باشد و آه را نيز گويند ، و در نسخهء حليمى بمعنى عصا و چماق آمده « 22 » و [ بحذف واو ] « 23 » نيز آورده و اين بيت را مؤيد خود آورده :
شعر
دى بدرگاهش گذشتم ديد دربانش مرا * بر سرم در باش زد گفتا كزين در دور باش
دندان پريش
- خلال را گويند . دندان اپريش و دندان فريش و دندان افريش « 24 » نيز گويند .
دانوش
- نام مرديست كه عذر را بفروخت « 25 » مثالش حكيم عنصرى گويد :
بيت « 1 »
يكى تيز پائى و دانوش « 3 » نام * گذشته برو بر بسى كام و دام
داش
- تنور خشت پزى را گويند . « 26 » مثالش شاعر گويد :
بيت
قضا را بود آنجا داش گرمى * كه در وى خشت مىكردند بريان
دندش
- [ دال دوم نيز مهمله . به وزن لرزش ] يعنى سخنى كه با خود گويند چنان كه كسى در نيابد و به عربى زمزمه گويند .
دوش
- چهار معنى دارد : اول كتف را
هامش
( 1 ) كلمه در « س » نيست .
( 2 ) « س » : در .
( 3 ) « ب » دوانوش . ( اما صحيح لغت ادا نوش است . رجوع به ادانوش شود ) .
( 21 ) يعنى : نظامى
( 22 ) در برهان بمعنى مرا از دور شدن و چوبى كه چاووش قافله بدست مىگيرد نيز آمده است .
( 23 ) يعنى : درباش .
( 24 ) در برهان : دندان آفريش و دندان آپريش نيز هست .
( 25 ) به ديانوش رجوع كنيد . صاحب برهان دوانوش و دنواش نيز آورده است .
( 26 ) در برهان معنى گلستان نيز دارد . ( اما مىپندارم مصحف گلخن باشد ) .