و در مؤيد شخوليدن بمعنى صفير زدن و پژمريدن آيد و شخيليدن نيز به اين معنى است و بمعنى صفير زدن مولوى مثنوى فرمايد « 1 » :
بيت « 1 »
آن شخوليدن بكره مىرسيد « 2 » * سر همى برداشت و ز خود مىرميد
و شخليدن به وزن بخشيدن نيز به اين معنى است .
شبرغان
- [ بفتح شين و سكون باء و ضم راى مهمله ] در قديم بلخ را مىگفتند . اسدى گويد :
بيت « 1 »
سوى شبرغان شد بشادى « 3 » و كام * كه خوانى ورا بلخ بامى « 4 » بنام
و اليوم قصبهء نزديك بلخ به اين اسم موسوم است « 21 » .
شخشيدن
. [ به وزن بخشيدن ] از جاى فرو خزيدن و لغزيدن باشد و بسين مهمله « 22 » نيز آيد مثالش حكيم سنائى گويد :
بيت « 1 »
از من افتادنست و « 1 » شخشيدن * از تو بخشودنست و بخشيدن
شريدن
- [ به وزن خزيدن ] بمعنى تراويدن باشد در شرفنامه و بخاطر مىرسد كه بضم شين و تشديد راء باشد بمعنى پياپى ريختن آب و امثال آن .
شكن
- [ بكسر شين و كاف ] نام ولايتى است و در مؤيد الفضلاء بفتح شين و سكون كاف آمده .
شن
- [ بفتح ] پوست گياهى كه آن را شتى و كنب و كنو « 5 » نيز گويند و اين از شرفنامه منقولست اما در ادات الفضلاء گياهى باشد كه بشكافند و در آب اندازند تا پوست آن به آسانى برآيد و از پوست آن ريسمان سازند و « 6 » به اين معنى در هند بسين مهمله « 23 » مشهورست * .
شفتن
- [ بكسر شين و سكون فا و فتح تاى قرشت ] تراويدن جراحت و چكيدن باشد .
شفتيدن
بكسر شين و تاى قرشت مثله « 24 » .
شكرفيدن
- [ بفتح شين و كاف تازى و دال مهمله و كسر فاء ] بسر در آمدن ستور باشد در نسخهء ميرزا و در سامى فى الاسامى سكرفيدن بسين مهمله آمده .
شكفتيدن
- [ بفتح شين و كسر كاف و تاء و سكون فاء ] تعجب كردن باشد « 6 » و شگفتن بكاف فارسى نيز به اين معنى است « 25 » * .
هامش
( 1 ) « س » ندارد .
( 2 ) « س » : ميرسيدن .
( 3 ) « س » : بسادى .
( 4 ) اصل : نامى . ( متن تصحيح قياسيست ) .
( 5 ) « س » : تگو .
( 6 ) تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 21 ) شبورغان يا شبرقان يا شبورقان شهرى بوده است نزديك بلخ بفاصلهء يك يا دو روز راه تا بلخ و خود بلخ نبوده است ( از حاشيهء برهان ) .
( 22 ) يعنى سخيدن . اما برهان ندارد .
( 23 ) يعنى : سن . و در برهان معنى ناز و كرشمه نيز دارد .
( 24 ) در برهان معنى خارانيدن نيز دارد .
( 25 ) صحيح لغت اول نيز با كاف فارسى بودن است يعنى : شگفتيدن .