سوم در تحفه بمعنى خيارى نيز آمده كه در پاليز گذارند از براى تخم و در نسخهء وفائى بمعنى خرطوم فيل نيز آمده و در نسخهء ميرزا بمعنى درخت سرو و راهزن و شوخ و خوب باشد و در ادات الفضلاء بمعنى سرو و مكابره نيز آمده . بمعنى شوخ مولانا كاتبى فرمايد :
بيت « 1 »
بشنگ دهر مده دل كه اين عجوزهء مست * كباب كرد بشنگى دل هزار پشنگ « 2 »
و در فرهنگ بمعنى تيز و تند كننده نيز آمده « 21 » و بكسر شين به چهار معنى آمده : اول نوعى از غله از باقلى كوچكتر و از ملك بزرگتر دانههاى آن در غلاف طولانى متكون مىشود و آن را با غلاف شنگ گويند ؛ دوم قسمى از خيار دراز و كج باشد كه در شيراز كلونده گويند ؛ سوم گياهى باشد كه با سركه خورند و در اصفهان الاله شنگ گويند « 22 » چهارم نام ديهى است از مضافات سمرقند . و بضم شين درختى خوش نما و راست كه تنهاش سفيد و املس بود و كمان از آن سازند « 23 » و به اين قطعه كه گفته از خواجه نصير است تمسك نموده :
قطعه
خمش بودن نكو فضلى است ليكن * نه چندانى كه گويندت كه گنگى
همان بهتر كه در بزم افاضل * ز دانشهاى خود چيزى بچنگى
كه تا معلوم گردد عاقلان را * كه تو شاخ گلى يا چوب شنگى
شرفنگ
- [ به راى مهمله و فاء به وزن فرسنگ ] بانگ پاى مردم و غيره كه « 3 » شرفاك نيز گويند « 24 » .
شتالنگ
- [ به تاى قرشت و لام . به وزن شباهنگ ] كعب باشد كه آن را پژول نيز گويند .
مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
ايا شاهى كه قدر حشمتت را * بود درياى گردون تا شتالنگ
و استاد لامعى جرجانى نيز مؤيد اين معنى گويد « 4 » :
[ بيت ]
درياى محيط آنكه ورا نيست كران ، هست * مر همت ميمون ترا زير شتالنگ
هامش
( 1 ) « س » ندارد .
( 2 ) بجز « ب » : بشنگ
( 3 ) « س » : و .
( 4 ) اين جمله و شعر آن از « ب » است .
( 21 ) برهان گويد بمعنى خرطوم فيل نيز آمده است .
( 22 ) برهان گويد در خراسان آن را ريش بزخال گويند و به عربى لحية التيس و اذناب الخيل .
( 23 ) برهان گويد در خراسان چوب آن را بنفش خوانند .
( 24 ) در برهان شرفانگ آمده است و شرفالنگ و شلپوى نيز به اين معنى است .