مرغيست و شرح آن در شبان فريب مرقوم شد .
شب چراغك
- كرمكى باشد كه بشب مانند « 1 » چراغ « 2 » تابان بود و آن را شب تاب و عروسك و كاغنه نيز گويند . مثالش نيازى حجازى گويد :
بيت
شبچراغك چراغله شبتاب * كرمكى كو بود شب افروزان
شرفاك
- [ به راى مهمله . به وزن افلاك ] آواز پاى باشد . مثالش شمس فخرى گويد :
شعر « 3 »
تا كه هنگام رفتن اندر راه * نبود مار و مور را شرفاك
و بمعنى مطلق بانگ آهسته نيز آمده و اين بيت سنائى مؤيد اين قولست :
شعر « 3 »
پيش ديگش هيچ مهمان در نيابد بوى گوشت * پيش خوانش نشنود هرگز كسى شرفاك نان
« 4 » و در فرهنگ شرفانك و شرفك نيز به اين معنى آورده * « 21 » .
مع الكاف الفارسى
شبالنگ
- [ بفتح شين و لام و بعد از شين باى موحده ] در نسخهء وفائى نخجير باشد .
شترنگ
- [ بتاى قرشت و راى مهمله . به وزن فرسنگ ] همان سترنگ كه گذشت كه مردم گياه باشد و بمعنى شطرنج نيز آمده .
شهلنگ
- [ به وزن فرسنگ ] رسن تاب را گويند « 4 » و در فرهنگ آورده * كه او را شاه لنگ نيز گويند « 22 » .
شبرنگ
- چند معنى دارد : اول اسب سياوش ؛ دوم گليست خودرو كه سياه و زرد باشد ؛ و ديگر اسب خسرو پرويز « 23 » و در فرهنگ بمعنى جوهرى كم ارز سياه نيز باشد كه شبه و شوه نيز گويند .
شفترنگ
- [ بكسر شين و سكون فاء و نون و فتح تا و راى مهمله ] نوعى از شفتالو باشد گه آن را تالانك نيز گويند ، بعضى نيمى سرخ و بعضى نيمى سفيد باشد و بعضى تمام سرخ يا تمام سفيد باشد . مثالش حكيم عسجدى « 5 » گويد :
هامش
( 1 ) بجز « ب » و « غ » : باشد .
( 2 ) « غ » : اخگر .
( 3 ) كلمه از « ن » است .
( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 5 ) « س » « الف » : عسجدى نيز . ( متن از « ب » و « ن » است ) .
( 21 ) در برهان شرفانگ و شرفالنگ آمده است بمعنى شرفاك شلپوى و شرفنگ نيز به اين معنى است .
( 22 ) اين صورت در برهان نيست .
( 23 ) اين معنى در برهان نيست و در حاشيهء برهان ( تصحيح دكتر معين ) است كه نام اسب سياوش بهزاد است و شبرنگ صفت اوست بدليل اين شعر فردوسى :بياورد شبرنگ بهزاد را * كه دريافتى روز كين باد را