خسروا از سپهر ملك مدام * همچو خورشيد و مشترى بدرخش
و در فرهنگ نام قريهاى نيز باشد از قاين و قهستان « 21 » .
ديورخش
- نام نوائيست از نواهاى موسيقى كذا فى المؤيد . ديف رخش نيز به نظر رسيده كه [ بجاى واو فاء ] « 22 » باشد .
مثالش منوچهرى گويد :
بيت
گه نواى تيف گنج و گه نواى گنج گاو * گه نواى ديف رخش و گه نواى ارجنه « 1 »
درغويش « 2 »
- [ براى مهمله و غين معجمه ] به وزن و معنى درويش باشد و در سيزده فصل افضل المتبحرين خواجه نصير طوسى قدس سره مسطور است كه : « هر گه كه از و توانگرى جويى در غويشيت بيفزايد » « 23 » .
ديانوش
- [ بفتح دال و بعد از دال ياى حطى و ضم نون ] نام مهتر دزدان باشد كه در روزگار عذرا و امق « 3 » در دريا راهزنى كردى « 24 » مثالش حكيم عنصرى فرمايد :
بر آن راه داران جوينده كام * يكى مهترى بد ديانوش نام
دمش
- [ بفتح دال و كسر ميم ] بمعنى بوى دادن باشد « 23 » . مثالش « 4 » ابن يميمن گويد :
نظم « 4 »
ببوى جودوى آيند سايلان بجنابش « 5 » * بلى كه مشك به خود ره نمايد از دمشند « 6 »
( ند ، معجونى از عطريات باشد ) .
دش
- [ بضم دال ] بمعنى بد باشد « 25 » و [ بفتح دال ] در فرهنگ بمعنى خو آراستن باشد « 26 » .
هامش
( 1 ) « الف » : ارحنه .
( 2 ) اين لغت و شرح آن از « ب » است .
( 3 ) « س » : وامش .
( 4 ) كلمه از « ن » است .
( 5 ) « ب » : بكنارش .
( 6 ) كلمه در « س » و « الف » نيست . از « غ » و « ب » و « ن » است .
( 21 ) در برهان قاطع بمعنى تابان و درخشان و در معنى اخير بضم اول و ثانى است . و بفتح اول و ضم ثالث بمعنى در خور و لايق و سزاوار نيز آورده است و گويد بمعنى شوق و اشتياق هم گفتهاند ( ظاهرا :
در خوش . حاشيهء برهان مصحح دكتر معين ) .
( 22 ) يعنى : ديف رخش .
( 23 ) اين لغت در برهان نيست .
( 24 ) برهان افزوده است : گويند نام شخصى است كه عذرا را بفروخت .
( 25 ) به اين معنى در برهان نيست .
( 26 ) در برهان بمعنى : صورت خوش و شبه و نظير و مانند نيز هست و آن ظاهرا مصحف دس ( مخفف ديس ) است .