شاوغر
- [ به سكون واو و فتح غين معجمه ] ولايتى است در ماوراء النهر كه از پس آن بيابانى است ريگستان كه كافران در آن مقام دارند و مردم شاوغر اكثر جولاه باشند . مثالش شمس فخرى گويد :
شعر
خصمش برهنه تشنه و « 1 » بىچيز مانده * در دشت ريگ كافر از آن سوى شاوغر
و در نسخهء وفائى بمعنى ناى روئين نيز آمده .
شخسار
- [ بفتح شين « 2 » ] يعنى زمين سخت محكم بر دامن كوه چنان كه « 3 » استاد منوچهرى گويد :
بيت
بكردار سريشمهاى ماهى * همى برخاست از شخسار او گل
و ديگر مرخم شاخسار باشد چه شخ بمعنى شاخ آمده . مثال اين معنى مولوى معنوى :
بيت « 4 »
جبرئيل كرمى سدره مقام و وطنت * همچو مرغان زمين بر سر شخسار مرو
شخار
- قليا باشد كه صابونگران به كار برند مثالش حكيم عنصرى گويد :
نظم « 5 »
از نمك رنگ او گرفته غبار * خاكش از گرد شور گشته شخار
و حسين وفائى بمعنى نوشادر آورده كه زنان بعد از آنكه حنا نهاده باشند ناخن به آن سياه كنند و متمسك به اين بيت شده كه شاعر گويد :
[ بيت ]
چون مرا با جلبان كار نباشد پس از اين * رستم از وسمه و گلگونه و حنا و شخار
شكر
- [ بكسر شين و فتح كاف ] يعنى شكار كننده و شكننده . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت « 4 »
در پناه لواى داور دهر * شاه بنده نواز خصم شكر
و بمعنى امر به شكار كردن نيز آمده . مثال اين معنى حكيم عنصرى فرمايد :
نظم « 5 »
پادشاهى گير و نيكى گستر و گيتى گشاى * نيكنامى ورز و چاكر پرورو دشمن شكر
« 6 » و بفتح شين معروف « 21 » كه بتازيش سكر خوانند بضم سين مهمله و فتح كاف مشدد « 22 » مثالش سعيد هروى گويد :
هامش
( 1 ) واو از « ن » است .
( 2 ) « س » : سين .
( 3 ) اصل : چنانچه .
( 4 ) « س » ندارد .
( 5 ) كلمه از « ن » است .
( 6 ) از اينجا تا پايان مطلب از « ب » است .
( 21 ) مادهء شيرين كه از نيشكر و چغندر حاصل شود و قند و نبات از آن سازند .
( 22 ) در برهانست كه با ثانى مشدد خارپشت تيرانداز باشد ( سگر ، سغر ) . و بفتح اول و ثانى نام زنى كه خسرو پرويز برغم شيرين او را بزنى گرفت و نوعى از زنبور سياه و درشت كه شش پاى دارد و پيوسته بر گل نشيند و كنايه از لب معشوق و سخن شيرين نيز هست .