تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 851

مساهمون:

ص٨٥١
بيت
ز راه لطف يك شبگير در ده * وز ان منت بسى بر جان من نه
و در فرهنگ نام مرغى نيز باشد كه در صبح آواز دهد « 1 » و در سامى مرغكيست مانند گنجشك منقار سرخى دارد « 21 » و در نسخهء حليمى جانوركى باشد مانند ملخ كه در عمارت و حمامهاى كهنه بهم رسد و شب همه شب آواز كند و كسى را نيز گويند كه قايم الليل باشد و شبها خواب نكند *

شنگوير

- [ بنون و كاف فارسى و واو ] به وزن و معنى زنجبيل باشد كه آن را شنگليل نيز گويند و به زاى معجمه « 22 » نيز به نظر رسيده و در فرهنگ شنگبيز را نيز به اين معنى آورده و هر دو را بمعنى شرابى كه از درخت خرما حاصل كنند نيز آورده .

شنار

- [ بنون . به وزن عيار ] شنا « 2 » باشد مثالش شمس فخرى گويد : بيت « 3 »
مخالفان تو دايم ز فرط بدبختى * كنند يكسر « 4 » در لجهء سنار شنار
معنى سنار در سين مع الراء گذشت « 1 » اين مصراع ثانى چنين نيز به نظر رسيده « كنند يكسر در لجهء شنار شنار » و شنار بمعنى ننگ و عار باشد به عربى * و استاد ابو شكور گويد : بيت « 3 »
به دو گفت مردى سوى رودبار * برود اندرون شد همى بىشنار
و بمعنى شناگر نيز آمده و در نسخهء ميرزا بمعنى ولايت خراب باشد كه كس در آن توطن نكند و ملا محمد كشميرى گويد كه شنار شاخ نوى باشد كه از درخت رويد و بمعنى شوم و نحس نيز باشد « 23 » و بمعنى ننگ و عار نيز آمده « 5 » مثال اين معنى مولوى معنوى گويد « 6 » : بيت
زانكه ناشكرى بود شوم و شنار * مىبرد ناشكر را در قعر نار

شبهر

- [ به وزن عبهر ] منقار چرغ كه مرغيست شكارى . كذا فى الادات .

شغر

- [ بغين معجمه به وزن سفر ] آن پوست كه بر اندام و دست و پاى مردم از كثرت كار سطبر و سخت و سياه گردد و شغه نيز گويند و در فرهنگ به سكون غين آمده .

شيار

- [ بياى حطى . به وزن عيار ] شكافتن زمين باشد بگاو آهن « 24 » . مثالش شمس فخرى گويد : شعر
بيمن نام تو غله نهند بر خرمن * مزارعان زمانى زمين نكرده شيار
هامش
( 1 ) تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 2 ) « ن » شنار ؛ نسخ ديگر بجز « ب » « غ » : شناو . ( 3 ) « س » ندارد . ( 4 ) « س » : در يك . ( 5 ) پنج كلمهء اخير از « ب » و « ن » است . ( 6 ) كلمه از « ب » است . ( 21 ) اين معنى و معنى بعد در برهان نيست . ( 22 ) يعنى : شنگويز . ( 23 ) عربيست . ( 24 ) در برهان معنى زراعت نيز دارد و گويد كلمه بفتح اول نيز آمده است .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 851 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )