بيت
ز راه لطف يك شبگير در ده * وز ان منت بسى بر جان من نه
و در فرهنگ نام مرغى نيز باشد كه در صبح آواز دهد « 1 » و در سامى مرغكيست مانند گنجشك منقار سرخى دارد « 21 » و در نسخهء حليمى جانوركى باشد مانند ملخ كه در عمارت و حمامهاى كهنه بهم رسد و شب همه شب آواز كند و كسى را نيز گويند كه قايم الليل باشد و شبها خواب نكند *
شنگوير
- [ بنون و كاف فارسى و واو ] به وزن و معنى زنجبيل باشد كه آن را شنگليل نيز گويند و به زاى معجمه « 22 » نيز به نظر رسيده و در فرهنگ شنگبيز را نيز به اين معنى آورده و هر دو را بمعنى شرابى كه از درخت خرما حاصل كنند نيز آورده .
شنار
- [ بنون . به وزن عيار ] شنا « 2 » باشد مثالش شمس فخرى گويد :
بيت « 3 »
مخالفان تو دايم ز فرط بدبختى * كنند يكسر « 4 » در لجهء سنار شنار
معنى سنار در سين مع الراء گذشت « 1 » اين مصراع ثانى چنين نيز به نظر رسيده « كنند يكسر در لجهء شنار شنار » و شنار بمعنى ننگ و عار باشد به عربى * و استاد ابو شكور گويد :
بيت « 3 »
به دو گفت مردى سوى رودبار * برود اندرون شد همى بىشنار
و بمعنى شناگر نيز آمده و در نسخهء ميرزا بمعنى ولايت خراب باشد كه كس در آن توطن نكند و ملا محمد كشميرى گويد كه شنار شاخ نوى باشد كه از درخت رويد و بمعنى شوم و نحس نيز باشد « 23 » و بمعنى ننگ و عار نيز آمده « 5 » مثال اين معنى مولوى معنوى گويد « 6 » :
بيت
زانكه ناشكرى بود شوم و شنار * مىبرد ناشكر را در قعر نار
شبهر
- [ به وزن عبهر ] منقار چرغ كه مرغيست شكارى . كذا فى الادات .
شغر
- [ بغين معجمه به وزن سفر ] آن پوست كه بر اندام و دست و پاى مردم از كثرت كار سطبر و سخت و سياه گردد و شغه نيز گويند و در فرهنگ به سكون غين آمده .
شيار
- [ بياى حطى . به وزن عيار ] شكافتن زمين باشد بگاو آهن « 24 » . مثالش شمس فخرى گويد :
شعر
بيمن نام تو غله نهند بر خرمن * مزارعان زمانى زمين نكرده شيار
هامش
( 1 ) تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 2 ) « ن » شنار ؛ نسخ ديگر بجز « ب » « غ » : شناو .
( 3 ) « س » ندارد .
( 4 ) « س » : در يك .
( 5 ) پنج كلمهء اخير از « ب » و « ن » است .
( 6 ) كلمه از « ب » است .
( 21 ) اين معنى و معنى بعد در برهان نيست .
( 22 ) يعنى : شنگويز .
( 23 ) عربيست .
( 24 ) در برهان معنى زراعت نيز دارد و گويد كلمه بفتح اول نيز آمده است .