و شمس فخرى غنج را مرادف آن كرده و گفته :
بيت « 1 »
بفرمانش حيوان و انس و پرى * همه داغ دارند بر شنج و غنج
و بمعنى زمين سخت بر كوه نيز آمده « 21 » .
شش خنج
- [ بخاى معجمه به وزن فرسنگ ] گردگانى باشد كه اندرون آن را خالى كنند و از سرب پر كنند بواسطهء « 22 » قمار بازى . كذا فى شرح السامى و در مؤيد ششخانج به اين معنى آمده .
مع الخاء
شخ
- [ بفتح شين ] زمين سخت را گويند .
مثالش انورى گويد :
بيت « 1 »
ميوهها سر در كشند از تابش گرما بشاخ * ماهيان بيرون فتند از جوشش دريا بشخ
و حكيم سوزنى بمعنى سر كوه آورده و گفته :
بيت « 2 »
ز آسمان به زمين غم بحاسد تو رسد * چو سيل و سنگ كه آيد به پستى از سر شخ
و ناصر خسرو نيز به اين معنى گويد :
نظم « 2 »
بخت چون با گلهء رنگ بياشوبد * سرنگون پيش پلنگ افتد رنگ از شخ
و در فرهنگ بمعنى هر چيز محكم نيز آورده « 3 » مثال اين معنى مولانا بنايى فرمايد :
بيت
رطوبت از دل او برده است خشكى زهد * و گرنه بهر چه زاهد گرفته خود را شخ *
و گفته كه مخفف شاخ نيز باشد و به اين بيت شيخ سعدى متمسك شده كه :
[ بيت ]
نه در كوه سبزى نه در باخ شخ * ملخ بوستان خورد و مردم ملخ
و بخاطر اين شكسته « 4 » خاطر مىرسد كه چون در اكثر نسخ با واو عطف به نظر رسيده چنين كه « نه در باغ و شخ » يعنى نه در كوه سبزى بود و نه در باغ و نه در بيابان ، اولى آنست كه به اين معنى قرار دهيم چه اگر بىواو باشد بمعنى مخفف شاخ اندك خامى در سخن بهم مىرسد و به اين معنى جاى دگر نيز به نظر نرسيده و در ادات الفضلاء بمعنى چرك اندام و جامه نيز آيد و غالبا « 22 » كه به اين معنى بضم شين بايد . « 23 » .
هامش
( 1 ) « س » ندارد .
( 2 ) كلمه از « ن » است .
( 3 ) تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 4 ) « س » : سكسته .
( 21 ) ظاهرا مصحف شخ است . و برهان در معنى اول بكسر اول نيز گويد آمده است .
( 22 ) « بواسطهء » و « غالبا » در اصطلاح سرورى به ترتيب يعنى : براى و ظاهرا .
( 23 ) در برهان بمعنى كوه و بينى كوه نيز آمده است .