و بمعنى عدد معين كه بتازى ستين گويند نيز آمده . مثالش جام جم اوحدى « 1 » :
نظم « 2 »
اوحدى شست سال سختى ديد * تا شبى روى نيكبختى ديد
و بكسر شين بمعنى نشست باشد « 21 » چنان كه امير خسرو گويد :
بيت « 3 »
گر چه پدر بر سر تختش كشيد * شست و فرود آمد و پيشش دويد
شكيفت
- [ بكسر شين و سكون ياء و فاء ] بمعنى صبر و صبر كرد باشد . كذا فى المؤيد « 22 » .
مثال دوم حكيم سنائى فرمايد :
بيت
هيچ جانى بصبر ازو نشكيفت * هيچ عقلى به زير كى نفريفت
و هم او فرمايد « 23 » :
[ بيت ]
ور نه كه شكيفت يا كه بشكيبد * ز آن چنان طبع و طلعت و فرهنگ
شوات
- [ به وزن قضاة ] سرخاب باشد ايضا منه « 24 » « 4 » و حقيقت اين لغت بعنوانيست كه در شواذ خواهد آمد * .
شفت
- [ بكسر شين و سكون فاء ] بمعنى كج و ناهموار باشد و در آذربايجان بفتح شين استعمال كنند و بضم شين بمعنى بخيل آمده « 25 » .
و در فرهنگ بفتح شين بمعنى چيزى كم بها و بمعنى كج و ناهموار و بمعنى فربه و گنده آمده و نيز نام قريهايست از رشت كه ظروف كاشى در آن خوب سازند و ديگر بمعنى تراويدن خون و ريم از جراحت بود .
شكفت
- [ بكسر كاف تازى ] بمعنى عجب باشد . مثالش بستان :
هامش
( 1 ) كلمه از « ب » است .
( 2 ) كلمه از « ن » است .
( 3 ) كلمه در « س » نيست .
( 4 ) تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 21 ) در برهان معنى زهگير نيز دارد و آن انگشتر مانندى است كه از استخوان سازند و در انگشت ابهام كنند و در وقت كماندارى زه كمان را بدان گيرند و آن را باعتبار انگشت ابهام شست خوانند .
و نيز بمعنى تار روده و ابريشم و مفتول برنج و فولاد باشد كه بر سازها بندند و بمعنى نشست گاه زنان آمده است .
( 22 ) در برهان معنى عجب و تعجب نيز دارد .
( 23 ) يعنى : سنائى .
( 24 ) يعنى از : مؤيد .
( 25 ) زفت .