تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 826

مساهمون:

ص٨٢٦
بيت
معركه به روى كه ز جان شست اميد * گلشن سورى بود و برگ بيد
و بمعنى شادى - و جنسى از پيكان تيز نيز آمده مثال معنى اخير امير خسرو گويد : بيت « 1 »
شست در شست شد از غنچه زمين پر پيكان * هر يكى گوئى سورى است مگر يا تكمر
و هم او گويد « 21 » : بيت « 1 »
ز سورى كان نه كم بود از كتاره * جگر مىشد چو سورى پاره پاره
سورى دوم نام گلى است كه مرقوم شد « 22 » .

سبزمالى

- همان سبزمال مرقوم . « 23 »

سوبدى

- [ بباى موحده و دال مهمله . به وزن گفتنى « 2 » ] در فرهنگ نام سار باشد كه مرغيست سياه .

سرانگشتى

- نام يكى از اقسام « 3 » آش آرد است « 24 » . مثالش بسحاق اطعمه گويد : شعر
سرانگشتى آن طفل ناديده كام * كه بغرا سر انگشتيش كرد نام

سپرگى

- [ بباء و كاف فارسيتين و راى مهمله . به وزن بدرگى ] سختى و رنج باشد و سيزگى بياى حطى و زاى معجمه به وزن زيركى نيز به اين معنى است در نسخهء ميرزا و در فرهنگ سپزكى بكسر سين و كاف فارسى و فتح باى فارسى و سكون زاى معجمه آورده و به اين بيت حنظلهء بادغيسى متمسك شده : بيت
كى سپزگى كشيد مى ز رقيب * گر بدى يار مهربان با من

سراى

- خانه باشد . ديگر بمعنى سراينده باشد چون سخن سراى و مدحت سراى . و ديگر امر
هامش
( 1 ) كلمه در « س » نيست . ( 2 ) « الف » « ب » : گفتى . ( 3 ) كلمه در « س » و « الف » نيست ( از « ب » و « غ » و « ن » است ) . ( 21 ) يعنى : امير خسرو . ( 22 ) در برهان نام يكى از سلاطين و بمعنى نوعى از زاج نيز آمده است . ( 23 ) در برهان سبزبالى و سبزبال آمده است . ( 24 ) در برهان معنى حنايى كه بر سر انگشت‌هاى دست و پا بندند نيز دارد .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 826 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )