وفائى گويد :
نظم « 1 »
به راه كعبهء وصل تو پى « 2 » سپر گشتم * ولى چه سود كه اين ره نمىشود سپرى
« 3 » و بمعنى بسر برده و بانتها رسيده نيز باشد . و در نسخهء ميرزا بمعنى تير تخمار نيز آورده « 21 » .
سارى
- همان سار مرقوم كه مرغيست سخنگو و سياه . مثالش حكيم خاقانى گويد :
بيت
سارى گفتا كه هست سرو زمن پاى لنگ * لاله از آن به كه كرد دشت بدشت « 4 » انقلاب
و نيز نام شهرى از دار المرز « 22 » مثال اين معنى استاد فرخى گويد :
بيت « 5 »
شاه ملكان مير محمد كه مر او راست * از آمل و از سارى تازان سوى بارى
سرناى و سرنى
- ناى تركى باشد « 23 » در شرفنامه و آن را سرغين نيز گويند . مثالش حكيم سنائى فرمايد :
بيت
اندرين صفهاى دعوى در معنى را مجوى * زانكه در سر نى نيابى نفخ اسرافيل را
سكزى
- [ بفتح سين و كسر زاء تازى ] كوهى است كه رستم دستان آنجا بوده و ساكنان آن كوه را سكزى نامند و اين از نسخهء ميرزا منقولست اما آنچه به صحت اقرب است آنست كه سكزى بمعنى سيستانيست چه سيستان را سكستان نيز گويند و سجزى بكسر جيم و زاى معجمهء مشدده معرب سكزى است .
سردستى
- يعنى فى الحال و ما حضر « 24 » ، مثالش خلاق المعانى فرمايد :
بيت
سردستى است شعر ازآنرو كه مىنداد * ابكار فكر بر حسب اختيار دست
ستبرناى « 7 »
- يعنى گندگى و ستبرى چيزى و بزرگى آن و آن را به عربى خضمه گويند بضم خا و ضاد معجمتين و تشديد ميم مفتوح .
سريرى
- نام پادشاه سرير سرافراز . و شرح آن در تواريخ مسطور است « 25 » . مثالش شيخ
هامش
( 1 ) كلمه از « ن » است .
( 2 ) بجز « ب » « غ » : بى .
( 3 ) تا پايان مطلب را « الف » در حاشيه دارد .
( 4 ) اصل : دست بدست . ( متن از ديوان است )
( 5 ) كلمه در « س » نيست .
( 6 ) « س » . تاى .
( 7 ) « ب » : ستبرى .
( 21 ) در برهان معنى پايمال نيز دارد و تير تخمار را تيرى گويد كه بر آن بجاى پيكان چوب يا استخوان يا آهن پهن نصب كنند .
( 22 ) معنى شار و شاره و ساره كه لباس اهل دكن باشد نيز در برهان دارد .
( 23 ) برهان ناى رومى گويد .
( 24 ) در برهان معنى آنچه در دست باشد و آنچه بر سر دست بود و چوبى كه قلندران بر دست گيرند نيز دارد .
( 25 ) در برهان بمعنى منسوب به سرير نيز هست .