تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 824

مساهمون:

ص٨٢٤
نظامى فرمايد : نظم « 1 »
سريرى خبر يافت كان تاجدار * بر آن تختگه كرد خواهد گذار

سيلى

- يعنى طپانچه كه بر قفا زنند . مثالش شيخ سعدى گويد :
سفله چو جاه آمد و سيم و زرش * سيلى خواهد بحقيقت « 2 » سرش
و حكيم اسدى نيز گويد : بيت « 3 »
بفرمود تا هر كه بدخواه اوست * بسيلى ز گردنش درند پوست

سى

- معروف « 21 » . و ديگر سنگ خاره را نيز گويند .

سهى

- بكسر سين و هاء در ادات الفضلاء بمعنى نو و جوان آمده و بمعنى راست نيز به نظر رسيده « 22 » . مثالش ناصر بجهء فرمايد : بيت « 3 »
سهى قدى چو سرو « 4 » بوستانى * شب افروزى چو « 5 » ماه آسمانى

سمارى

- [ بميم و راى مهمله ، به وزن خمارى ] كشتى باشد . مثالش شاعر گويد بيت
ز خون خصم بدشتى كه در نبرد آئى * اجل در آن بسمارى رود ، قضا بشناه
« 6 » و بعضى برآنند كه مخفف مسماريست و آن عبارتست از كشتيى كه تخته‌هاى آن را بميخ آهنين استوار كنند چه بعضى كشتيها باشد در بلاد عرب كه بريسمان كبار « 7 » و ساز و استحكام دهند * .

سالى

- يعنى ديرينه و كهنه .

ستهى

- [ بفتح سين و كسر تا و هاء ] بمعنى ستيزه كنى . سنائى گويد : شعر
تو نكوكار باش تا برهى * با قضا و قدر چرا ستهى

سبارى

- [ بعد از سين باى موحده و راى مهمله . به وزن شكارى ] آن قصبه را گويند كه بر خوشهء گندم پيوسته باشد چون خوشه را بدروند و اندرون آن مجوف باشد و سفارى بفاء نيز به نظر رسيده « 23 » و آن را به عربى جل گويند
هامش
( 1 ) كلمه از « ن » است . ( 2 ) در كليات سعدى : بضرورت . ( 3 ) كلمه در « س » نيست . ( 4 ) « س » : سر . ( 5 ) « س » : جو . ( 6 ) تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 7 ) « ب » : كسار . ( 21 ) يعنى عدد بعد از بيست و نه و قبل از سى و يك . ( 22 ) در برهانست كه هر چيز راست رسته را نيز گويند . ( 23 ) برهان گويد سپارى نيز آيد .