نظامى فرمايد :
نظم « 1 »
سريرى خبر يافت كان تاجدار * بر آن تختگه كرد خواهد گذار
سيلى
- يعنى طپانچه كه بر قفا زنند . مثالش شيخ سعدى گويد :
سفله چو جاه آمد و سيم و زرش * سيلى خواهد بحقيقت « 2 » سرش
و حكيم اسدى نيز گويد :
بيت « 3 »
بفرمود تا هر كه بدخواه اوست * بسيلى ز گردنش درند پوست
سى
- معروف « 21 » . و ديگر سنگ خاره را نيز گويند .
سهى
- بكسر سين و هاء در ادات الفضلاء بمعنى نو و جوان آمده و بمعنى راست نيز به نظر رسيده « 22 » . مثالش ناصر بجهء فرمايد :
بيت « 3 »
سهى قدى چو سرو « 4 » بوستانى * شب افروزى چو « 5 » ماه آسمانى
سمارى
- [ بميم و راى مهمله ، به وزن خمارى ] كشتى باشد . مثالش شاعر گويد بيت
ز خون خصم بدشتى كه در نبرد آئى * اجل در آن بسمارى رود ، قضا بشناه
« 6 » و بعضى برآنند كه مخفف مسماريست و آن عبارتست از كشتيى كه تختههاى آن را بميخ آهنين استوار كنند چه بعضى كشتيها باشد در بلاد عرب كه بريسمان كبار « 7 » و ساز و استحكام دهند * .
سالى
- يعنى ديرينه و كهنه .
ستهى
- [ بفتح سين و كسر تا و هاء ] بمعنى ستيزه كنى . سنائى گويد :
شعر
تو نكوكار باش تا برهى * با قضا و قدر چرا ستهى
سبارى
- [ بعد از سين باى موحده و راى مهمله .
به وزن شكارى ] آن قصبه را گويند كه بر خوشهء گندم پيوسته باشد چون خوشه را بدروند و اندرون آن مجوف باشد و سفارى بفاء نيز به نظر رسيده « 23 » و آن را به عربى جل گويند
هامش
( 1 ) كلمه از « ن » است .
( 2 ) در كليات سعدى : بضرورت .
( 3 ) كلمه در « س » نيست .
( 4 ) « س » : سر .
( 5 ) « س » : جو .
( 6 ) تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 7 ) « ب » : كسار .
( 21 ) يعنى عدد بعد از بيست و نه و قبل از سى و يك .
( 22 ) در برهانست كه هر چيز راست رسته را نيز گويند .
( 23 ) برهان گويد سپارى نيز آيد .