تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 822

مساهمون:

ص٨٢٢
و بمعنى بتراشى و سرفه كنى و آواز بگلو « 1 » كنى نيز آمده . مثال معنى اخير شهرهء آفاق گويد : بيت « 2 »
بگاه نغمه سنجى چون سكنجى * كند ناهيد ترك غمزه سنجى

سرشوى

- در فرهنگ دو معنى دارد : اول حجام و سرتراش باشد . مثالش شمس فخرى گويد : شعر
خاك بر سر شاعرى را كاشكى * بود مى سر شوى ، يا نه پاى باف
و ديگر گلى باشد كه به آن سر شويند .

سرى

- چند معنى دارد : اول سردارى و بزرگى . مثالش سراج الدين راجى گويد : [ بيت ]
فلك بگرد جهان اين‌قدر كه گرديده * نديده چون تو كسى در سرى و سردارى
دوم سراى كه به اماله سرى گويند چنان كه « 3 » حكيم خاقانى گويد : بيت
گر حج و عمره كرده‌اند از در كعبه رهروان * ما حج و عمره مىكنيم از در خسرو سرى
حكيم سنائى نيز گويد : نظم « 4 »
اى دل ار خواهى كه يا بى رستگارى آن سرى * چون نسازى فقر را لعل كلاه سرورى
و در فرهنگ چيزى نيز باشد كه از آهن سازند و بر سر اسب كشند كه از زخم ايمن باشد . سغرى پوست كفل است و غيره ، مثالش مولوى معنوى : بيت « 2 »
با كدامين روى مىآئى به من * اين چنين سغرى ندارد كرگدن
و ساغرى نيز گويند چنان كه « 3 » نزارى قهستانى گويد : بيت « 2 »
بهر طرف كه برد حمله در صف هيجا * برد ز ساغرى خصم بدگمان تركش

سپرخى

- بباى فارسى و خاى معجمه در نسخهء محمد هندو شاه بمعنى نشاط و خرمى باشد اما حركتش ظاهر نشد « 21 » استاد عماره گويد : [ بيت ]
با ماه سمرقند كن آئين سپرخى * رامشگر خواب آور با نغمهء چون قند

سپرى

- يعنى تمام و ناچيز ، مثالش حسين
هامش
( 1 ) « س » : گلو . ( 2 ) « س » ندارد . ( 3 ) اصل : چنانچه . ( 4 ) كلمه از « ن » است . ( 21 ) برهان ندارد .