و بمعنى بتراشى و سرفه كنى و آواز بگلو « 1 » كنى نيز آمده . مثال معنى اخير شهرهء آفاق گويد :
بيت « 2 »
بگاه نغمه سنجى چون سكنجى * كند ناهيد ترك غمزه سنجى
سرشوى
- در فرهنگ دو معنى دارد :
اول حجام و سرتراش باشد . مثالش شمس فخرى گويد :
شعر
خاك بر سر شاعرى را كاشكى * بود مى سر شوى ، يا نه پاى باف
و ديگر گلى باشد كه به آن سر شويند .
سرى
- چند معنى دارد : اول سردارى و بزرگى . مثالش سراج الدين راجى گويد :
[ بيت ]
فلك بگرد جهان اينقدر كه گرديده * نديده چون تو كسى در سرى و سردارى
دوم سراى كه به اماله سرى گويند چنان كه « 3 » حكيم خاقانى گويد :
بيت
گر حج و عمره كردهاند از در كعبه رهروان * ما حج و عمره مىكنيم از در خسرو سرى
حكيم سنائى نيز گويد :
نظم « 4 »
اى دل ار خواهى كه يا بى رستگارى آن سرى * چون نسازى فقر را لعل كلاه سرورى
و در فرهنگ چيزى نيز باشد كه از آهن سازند و بر سر اسب كشند كه از زخم ايمن باشد .
سغرى پوست كفل است و غيره ، مثالش مولوى معنوى :
بيت « 2 »
با كدامين روى مىآئى به من * اين چنين سغرى ندارد كرگدن
و ساغرى نيز گويند چنان كه « 3 » نزارى قهستانى گويد :
بيت « 2 »
بهر طرف كه برد حمله در صف هيجا * برد ز ساغرى خصم بدگمان تركش
سپرخى
- بباى فارسى و خاى معجمه در نسخهء محمد هندو شاه بمعنى نشاط و خرمى باشد اما حركتش ظاهر نشد « 21 » استاد عماره گويد :
[ بيت ]
با ماه سمرقند كن آئين سپرخى * رامشگر خواب آور با نغمهء چون قند
سپرى
- يعنى تمام و ناچيز ، مثالش حسين
هامش
( 1 ) « س » : گلو .
( 2 ) « س » ندارد .
( 3 ) اصل : چنانچه .
( 4 ) كلمه از « ن » است .
( 21 ) برهان ندارد .