[ بيت ]
شدم بر سر انجمن سر زده * كه سرم برون شد ز سران من
و بمعنى گردن زده نيز آمده . و بمعنى ناگاه و بىاذن بمجلس درآمده نيز باشد .
سروشه
- همان سروش كه گذشت يعنى جبرئيل خصوصا و ملائكه عموما .
سكركه
- [ بضم سين و كاف و سكون راى مهمله و فتح كاف دوم ] شرابى كه از ارزن سازند كذا فى المؤيد .
سنبه
- [ بنون و باى تارى ] زنبور سياه باشد و در فرهنگ بمعنى انگور باشد كذا فى المؤيد و هيچ اشعار بحركتش نكرده « 21 » .
سنگانه
- [ بكاف فارسى و نون . به وزن دندانه ] پرندهايست خرد كه بتازيش صعوه خوانند .
سنگه
- [ به وزن تنگه ] خارپشتى باشد كه خارهاى خود را بر مردم زند و او را مرنگو و تشى و بيهن و كومه نيز گويند « 22 » . مثالش حكيم اسدى گويد :
شعر
تو اين روسوى پارسى چون كشى * يكى سنگه خوانند و ديگر تشى
همه مرزهاى خراسان تمام * مرنگوش خوانند و بيهن بنام
سوژه
- [ بضم سين و فتح زاى فارسى ] و سوجه كه بجاى زاى فارسى جيم باشد خشتك « 1 » جامه باشد در تحفه اما در سامى فى الاسامى آن پاره باشد كه از سر تيريز برند تا خشتك بر آن دوزند . مثالش شيخ نظامى گويد :
بيت « 2 »
پر زر و در گشته ز تو دامنش * خشتك زر سوژهء « 3 » پيراهنش
و خواجه عميد لويكى نيز گويد :
بيت « 2 »
دواج آسمان در پيش قدرت * كمينه شورهاى از پيرهن گير
« 4 » و در فرهنگ به زاى تازى « 23 » آورده بمعنى تيريز جامه * « 24 » .
سفچه
- [ بفتح سين و جيم فارسى و سكون
هامش
( 1 ) « س » : كه خشك .
( 2 ) « س » ندارد .
( 3 ) « س » : سوره .
( 4 ) تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه آورده است .
( 21 ) برهان نيز متذكر مجهول الحركت بودن كلمه است .
( 22 ) برهان اين لغت را ندارد . و سنگله به اين معنى ضبط كرده است .
( 23 ) يعنى : سوزه .
( 24 ) برهان بمعنى نوعى رستنى مانند اسفناج كه در آشها كنند نيز آورده است و گويد به عربى قنابرى گويند آن را و اهل خراسان برغست خوانند .