تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 814

مساهمون:

ص٨١٤
مثالش هم او گويد « 21 » : بيت
اى سغبهء آنان كه نمىجويندت « 1 » * شهدى و گلى « 2 » بدور مىبويندت
نوبت چو بما رسيد توسن گشتى * اى آن و از آن بتركه مىگويند

سيوخته

- [ بياى حطى و خاى معجمه و تاى قرشت ] گياهى باشد نرم كه همواره در آب رويد و آن را بجاى خف در زير چخماخ نهند ، كذا فى الادات .

ستيهنده

- [ بعد از سين تاى قرشت . به وزن فريبنده ] بمعنى ستيزه كننده باشد . مثالش ابو المثل گويد : بيت
بحيله چو روبه فريبنده بود * بسكينه چو شير ستيهنده بود

سركوبه

- يعنى طعنه و سرزنش « 22 » . مثالش حكيم خاقانى گويد : بيت « 3 »
كوس چون مار شده حلقه و كوبند « 4 » سرش * بانگ آن كوفتن از كوفه بصنعا شنوند
سخت سر كوفته دارندش و او نالد زار * نالهء مرد ز سر كوبهء اعدا شنوند

سرموزه

- يعنى كفشى كه بر بالاى موزه پوشند و در ماوراء النهر متعارفست . مثالش نزارى گويد : [ بيت ]
بشست روى و بيامد كشيده موزهء حسن * كه ميخ زر سزدش بر نعال سرموزه

سگليده

- [ بكاف فارسى . به وزن نرسيده ] يعنى گسيخته و جدا شده « 23 » . مثالش مولوى معنوى فرمايد : [ بيت ]
از بو لهب و جفتى او چونكه ببريم * بينيم ز خود حبل مسد را سگليده

سراجه

- [ بكسر سين و فتح جيم تازى ] نام قريه‌اى « 5 » از قرى قم و نيز نام مرضى مخصوص اسب « 6 » و استر كه بدنام نيز گويند .

سر زده

- يعنى سرزنش كرده شده و مطعون مثالش نزارى قهستانى گويد :
هامش
( 1 ) اصل : همى . ( متن از ديوان انورى است ) . ( 2 ) « ب » : شهرى كلى ؛ نسخ ديگر : شهرى و گلى . در ديوان انورى ( تصحيح آقاى مدرس رضوى ) : شهرى و دهى ( با نسخه بدل شهرى و گلى ) ( متن از ديوان انورى تصحيح استاد نفيسى است ) . ( 3 ) « س » ندارد . ( 4 ) « س » : گويند . ( 5 ) « س » : قريى . ( 6 ) « س » : است . ( 21 ) يعنى : انورى . ( 22 ) در برهان معنى گرز گران دارد و معنى متن ما را فاقدست . ( 23 ) اين لغت در برهان نيست .