مثالش هم او گويد « 21 » :
بيت
اى سغبهء آنان كه نمىجويندت « 1 » * شهدى و گلى « 2 » بدور مىبويندت
نوبت چو بما رسيد توسن گشتى * اى آن و از آن بتركه مىگويند
سيوخته
- [ بياى حطى و خاى معجمه و تاى قرشت ] گياهى باشد نرم كه همواره در آب رويد و آن را بجاى خف در زير چخماخ نهند ، كذا فى الادات .
ستيهنده
- [ بعد از سين تاى قرشت . به وزن فريبنده ] بمعنى ستيزه كننده باشد . مثالش ابو المثل گويد :
بيت
بحيله چو روبه فريبنده بود * بسكينه چو شير ستيهنده بود
سركوبه
- يعنى طعنه و سرزنش « 22 » . مثالش حكيم خاقانى گويد :
بيت « 3 »
كوس چون مار شده حلقه و كوبند « 4 » سرش * بانگ آن كوفتن از كوفه بصنعا شنوند
سخت سر كوفته دارندش و او نالد زار * نالهء مرد ز سر كوبهء اعدا شنوند
سرموزه
- يعنى كفشى كه بر بالاى موزه پوشند و در ماوراء النهر متعارفست . مثالش نزارى گويد :
[ بيت ]
بشست روى و بيامد كشيده موزهء حسن * كه ميخ زر سزدش بر نعال سرموزه
سگليده
- [ بكاف فارسى . به وزن نرسيده ] يعنى گسيخته و جدا شده « 23 » . مثالش مولوى معنوى فرمايد :
[ بيت ]
از بو لهب و جفتى او چونكه ببريم * بينيم ز خود حبل مسد را سگليده
سراجه
- [ بكسر سين و فتح جيم تازى ] نام قريهاى « 5 » از قرى قم و نيز نام مرضى مخصوص اسب « 6 » و استر كه بدنام نيز گويند .
سر زده
- يعنى سرزنش كرده شده و مطعون مثالش نزارى قهستانى گويد :
هامش
( 1 ) اصل : همى . ( متن از ديوان انورى است ) .
( 2 ) « ب » : شهرى كلى ؛ نسخ ديگر :
شهرى و گلى . در ديوان انورى ( تصحيح آقاى مدرس رضوى ) : شهرى و دهى ( با نسخه بدل شهرى و گلى ) ( متن از ديوان انورى تصحيح استاد نفيسى است ) .
( 3 ) « س » ندارد .
( 4 ) « س » : گويند .
( 5 ) « س » : قريى .
( 6 ) « س » : است .
( 21 ) يعنى : انورى .
( 22 ) در برهان معنى گرز گران دارد و معنى متن ما را فاقدست .
( 23 ) اين لغت در برهان نيست .