سرمه
- معروف « 21 » و نيز نام قريهايست از قرى فارس كه از آن سرمه خيزد و تعريبش سرمق است و نيز نام نوعى از شراب باشد كه در تركستان متعارف است از مقولهء قميز و بكنى و امثال آن « 22 » .
سره
- [ بفتحتين ] بىعيب و راست و خلاصهء هر چيز . اقبالنامه :
بيت
بپرسيد ازو حال ميش « 1 » و بره * نيوشنده دادش جواب سره
و در مؤيد الفضلاء بمعنى شقهء حرير سپيد نيز باشد « 23 » .
سريچه
- [ به راى مهمله و جيم فارسى . به وزن دريچه ] صعوه باشد و او را ترترك و ترندك « 2 » نيز گويند . كذا فى الشرفنامه . مثالش مسعود سعد گويد :
بيت
لسان دراج از امتحان نوا بركش * سريچه وار گلو اندر امتحان بگشاى
و عميد لويكى نيز فرمايد :
شعر « 3 »
بموضعى « 4 » كه رسيدست ذكر انصافست * سريچه باز شكارست و گور شيرافكن
اما در تحفه سريخه بخاى معجمه آمده بمعنى مرغ سقا « 24 » .
سغده
- [ بغين معجمه و دال مهمله . به وزن پنبه ] بمعنى آماده باشد .
سكنه
- [ بكسر سين و فتح كاف و نون ] و اسكنه آلتى است نجاران را كه به عربى بيرم گويند . مثالش حكيم سنائى گويد :
بيت
گه شكستى چو چوب را سكنه * سرو روى حروفم از سكنه
سوخته
- معروف « 25 » . و ديگر بمعنى آنچه آتش در آن زنند و به عربى حراق گويند . مثالش شيخ سعدى گويد :
بيت « 3 »
فتاد آتش صبح در سوخته * بيكدم جهانى شد افروخته
و در ادات الفضلاء بمعنى ثقل شراب كه اندازند
هامش
( 1 ) « س » : بيش .
( 2 ) « س » : تدندك .
( 3 ) « س » ندارد .
( 4 ) « الف » : بموقعى .
( 21 ) داروئى كه در چشم كشند . كحل .
( 22 ) برهان معنى اخير را ندارد .
( 23 ) در برهان معنى زر خالص و تمام عيار و آب عميق كه از سر مردم بگذرد و چيزى نيكو و راست و بىعيب و برگزيده و اعلى و نفيس ، در مقابل به دو عيبدار كه پايه گويند و بمعنى اصل در برابر فرع كه آن را نيز پايه گويند نيز آمده است .
( 24 ) برهان هر دو صورت را دارد و گويد سريچه را مرغ فاطمه نيز خوانند و در حاشيهء برهان احتمال داده شده است كه سريخه مصحف سريچه باشد .
( 25 ) يعنى به آتش از حالت طبيعى بگرديده و تباه شده .