تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 807

مساهمون:

ص٨٠٧
گياهى است كه تعريبش سكبينج باشد « 21 » .

سنده

- [ به وزن كنده ] غايط گنده باشد . مثالش خلاق المعانى گويد : [ بيت ]
الفاظ بسته‌اش ز زبان شكسته‌اش * مانند سنده‌كان گذر از ناودان كند
« 1 » و بكسر سين نيز آمده و بمعنى سدى « 2 » يا چيزى كه پيش آب را بندند نيز آمده « 22 » .

سنباده

- [ بضم سين ] سنگى كه بدان كارد و شمشير و غيرهما تيز كنند و نگين تراشند و جلا دهند و معدن آن جزاير چين باشد « 23 » مثالش اسدى گويد : بيت
ازين بيشه سنباده و زر برند * هم ارزيز « 3 » و فولاد و گوهر برند

ساوه

- ريزهء زر - و نام شهرى معروف « 24 » و نيز نام مبارز خويش كاموس كشانى كه رستمش كشت .

سباره « 4 »

- [ بباى تازى و راى مهمله . به وزن كناره ] سنگى كه از آن فسان سازند براى تيز - كردن كارد . كذا فى المؤيد « 25 » .

سبوسه

- سبوس آرد باشد . و نيز نام كرمى كه در گندم افتد . و در سامى بمعنى ريزه كه در وقت بريدن چوب از دم اره ريزد نيز آمده و چيزى سفيد را نيز گويند كه در سر آدمى از خشكى پيدا شود و در مؤيد بمعنى كرم گندم سوسه آمده [ بضم سين اول و فتح دوم ] .

ستاره

- [ بفتح سين و را ] معروف « 26 » و قبهء كه به جهت دفع مگس و پشه نصب كنند و در هند
هامش
( 1 ) از اينجا تا پايان مطلب را « الف » در حاشيه آورده است . ( 2 ) « س » : سندى . ( 3 ) « س » : وزير . ( 4 ) « س » : سپاره . ( 21 ) برهان گويد بقولى صمغ نباتى است و اين قول را اصح داند و گويد سكوينه نيز آمده است و معرب آن يا لغت سكبينه صغبين است . ( 22 ) در برهان معنى سندان آهنگران نيز دارد اما معنى اخير را ندارد و در معنى اول بفتح نيز ضبط كرده است . ( 23 ) برهان گويد معرب آن سنباذج است . ( 24 ) ميان قم و طهران در استان مركزى ايران . ( 25 ) در برهان سپاره است همچنانكه در نسخهء « س » . و سباره ندارد و گويد مخفف سى پاره هم هست كه يك جزو از سى جزو قرآن باشد . ( 26 ) يعنى : كوكب . سيار . ثابت . كرهء آسمانى
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 807 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )