گياهى است كه تعريبش سكبينج باشد « 21 » .
سنده
- [ به وزن كنده ] غايط گنده باشد .
مثالش خلاق المعانى گويد :
[ بيت ]
الفاظ بستهاش ز زبان شكستهاش * مانند سندهكان گذر از ناودان كند
« 1 » و بكسر سين نيز آمده و بمعنى سدى « 2 » يا چيزى كه پيش آب را بندند نيز آمده « 22 » .
سنباده
- [ بضم سين ] سنگى كه بدان كارد و شمشير و غيرهما تيز كنند و نگين تراشند و جلا دهند و معدن آن جزاير چين باشد « 23 » مثالش اسدى گويد :
بيت
ازين بيشه سنباده و زر برند * هم ارزيز « 3 » و فولاد و گوهر برند
ساوه
- ريزهء زر - و نام شهرى معروف « 24 » و نيز نام مبارز خويش كاموس كشانى كه رستمش كشت .
سباره « 4 »
- [ بباى تازى و راى مهمله . به وزن كناره ] سنگى كه از آن فسان سازند براى تيز - كردن كارد . كذا فى المؤيد « 25 » .
سبوسه
- سبوس آرد باشد . و نيز نام كرمى كه در گندم افتد . و در سامى بمعنى ريزه كه در وقت بريدن چوب از دم اره ريزد نيز آمده و چيزى سفيد را نيز گويند كه در سر آدمى از خشكى پيدا شود و در مؤيد بمعنى كرم گندم سوسه آمده [ بضم سين اول و فتح دوم ] .
ستاره
- [ بفتح سين و را ] معروف « 26 » و قبهء كه به جهت دفع مگس و پشه نصب كنند و در هند
هامش
( 1 ) از اينجا تا پايان مطلب را « الف » در حاشيه آورده است .
( 2 ) « س » : سندى .
( 3 ) « س » : وزير .
( 4 ) « س » : سپاره .
( 21 ) برهان گويد بقولى صمغ نباتى است و اين قول را اصح داند و گويد سكوينه نيز آمده است و معرب آن يا لغت سكبينه صغبين است .
( 22 ) در برهان معنى سندان آهنگران نيز دارد اما معنى اخير را ندارد و در معنى اول بفتح نيز ضبط كرده است .
( 23 ) برهان گويد معرب آن سنباذج است .
( 24 ) ميان قم و طهران در استان مركزى ايران .
( 25 ) در برهان سپاره است همچنانكه در نسخهء « س » . و سباره ندارد و گويد مخفف سى پاره هم هست كه يك جزو از سى جزو قرآن باشد .
( 26 ) يعنى : كوكب . سيار . ثابت . كرهء آسمانى