و سايهدار نيز گويند .
سرپنجه
- معروف « 21 » و بمعنى قوى دست و مردم آزار و موذى نيز آمده . مثال معنى اول شاعر گويد :
[ بيت ]
سرپنجه به خون عاشقان گلگون كرد * چون شاخ گلى كه غنچهها بيرون كرد
مثال معنى دوم شيخ سعدى گويد :
شعر
نبينى در ايام او رنجهاى * كه نالد ز بيداد سر پنجهاى
سرنامه
- به وزن و معنى برنامهء مرقوم يعنى آنچه بر سر نامهها نويسند كه بفلان محل رسانند « 22 » . مثالش مولانا كاتبى گويد :
بيت
اين عدالت نامهء ملك ترا سر نامهايست * راست چون نوروز كآمد خط عنوان بهار
سوغه
- [ بفتح سين و غين معجمه ] آنچه نويسندگان را غازيان از غنيمت خود دهند . كذا فى الادات .
سيچغنه
- [ بكسر سين و ضم جيم فارسى و فتح غين معجمه و نون ] صعوه باشد و بعضى مرغ صياد را گويند و در فرهنگ به سكون غين آورده بمعنى باشه « 1 » و مؤيد اين معنى عميد لويكى گويد :
بيت « 2 »
اى نادره عهدى كه ز انصاف تو تيهو * از ديدهء سيچغنه كند دانه مهيا
سرواله
- [ به راى مهمله . به وزن دنباله ] نباتى كه بر سر آن خارها بود و در جامه آويزد .
سروستاه
- نام نوائى و لحنى است . مثالش حكيم ازرقى فرمايد :
بيت
نبيد نوش كن از دست مرد يكتا پوش * نيوش بانگ سماع از نواى سرو ستاه
سرو سياه
- در فرهنگ ناژو باشد كه به عربى صنوبر گويند . مثالش هم او « 23 » گويد :
بيت
نه لاله برگى و هستى برنگ لالهء سرخ * نه شاخ سروى و هستى بقد چو سرو سياه
هامش
( 1 ) « س » : باشد .
( 2 ) كلمه در « س » نيست .
( 21 ) پنجهء دست ، قسمتى از دست كه ما بين آرنج تا سر انگشتان واقع است .
( 22 ) در برهانست كه عنوان را نيز گويند .
( 23 ) يعنى : ازرقى .