تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 795

مساهمون:

ص٧٩٥

سكاليو

- [ بكسر سين و سكون لام و ضم ياء ] آنچه در آتش پخته باشند از نان و غيره .

سرو

- معروف « 21 » و آن سه قسم باشد سرو ناز كه شاخ آن متمايل بهر طرف باشد و سرو آزاد كه يك شاخ راست رسته باشد و سرو سهى كه دو شاخ راست رسته باشد . و نيز نام پادشاه يمن كه پدر زن پسران فريدون بود . مثالش شهنامه : بيت « 1 »
خردمند روشن دل پاك تن * بيامد بر سرو شاه « 2 » يمن

سمنو

- [ بفتح سين ] معروف و آن مثل حلوا چيزيست كه از گندم كشتهء سبز شده پزند و در خراسان متعارفست و « 3 » گردكان و بادام و پستهء با پوست در آن كنند .

سرو

- [ بضم سين و راء ] شاخ باشد از هر حيوانى كه باشد . مثالش ازرقى گويد : بيت
ز نور تابش خورشيد لعل فام شود * سروى « 4 » آهوى دشتى چو آتشين خلخال
و [ بفتح سين و ضم راء ] نيز به نظر رسيده و در نسخهء وفائى بمعنى دروغ و كذب نيز آمده اما درين قول متفردست « 22 » .

سكارو

- [ بكسر سين و ضم راى مهمله ] يعنى قرصى كه بر روى انگشت افكنند و بعضى آن را كماج خوانند و سكاروا نيز گويند به سكون راء و بعد از واو الف « 23 » .

سپارو و سمارو

- هر دو [ بفتح سين و ضم راى مهمله ] در تحفة السعادة كبوتر باشد « 24 » .

سازو

- [ بضم زاى معجمه ] ريسمانى كه از ليف خرما كنند در نهايت محكمى و ريسمان باز را سازوباز گويند « 25 » . مثالش حكيم سنائى گويد :
هامش
( 1 ) كلمه از « ن » است . ( 2 ) « س » « الف » : شاه سرو . ( 3 ) از اينجا تا پايان مطلب را « الف » در حاشيه آورده است . ( 4 ) « س » : سرو . ( 21 ) نوعى درخت سرسبز . ( 22 ) در برهان معنى پيالهء شراب نيز دارد . ( 23 ) در برهان معنى چنگالى و ماليده هم دارد . ( 24 ) در برهان سباروك آمده است . ( 25 ) در برهانست كه ريسمان علفى را نيز گويند .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 795 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )