است * . « 21 »
سمو
- [ بفتح سين و ميم ] ترهء دشتى بود كذا فى التحفه .
ستو
- [ بكسر سين ] زر روكش باشد كه تعريبش ستوقه است و بمعنى سازى كه سه تار داشته باشد و سه تا نيز گويند هم آمده چنان كه « 1 » مولوى معنوى گويد :
بيت
بس كن كه تلخ گردد دنيا بر اهل دنيا * گر بشنوند ناگه اين گفتگوى ما را
سيلى خورند چون دف در عشق فخر خوبان * زخمه بچنگ آور مىزن ستوى ما را
و « 2 » بر هر چه سه ته « 3 » باشد نيز اطلاق كنند .
سو
- [ بضم سين ] روشنائى باشد . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت « 4 »
مه و خورشيد بر گردون گردان * همى گيرد زراى روشنش سو
و بمعنى جانب و سمت نيز آمده چنان كه حكيم سنائى نيز فرمايد :
[ بيت ]
تو بدين سوى مى چه پوئى تفت « 5 » * كانكه دستار برد از آنسو رفت
و در فرهنگ بمعنى سان و مانند نيز آورده « 22 » و به اين بيت مولوى نيز متمسك شده :
بيت « 4 »
سبو بدست دويدم بجويبار معانى * كه آب گشت سبويم ، چه « 6 » جاى آب سبو شد
بماند آب معلق بدستم از سر حسرت * فرو شدم بتفكر كه اين چه شكل و چه سو شد
و مخفف سود نيز باشد . مثالش شاعر گويد :
بيت
كشاورز و گاو آهن و گاو كو * كجا در چنين ره كند كار سو
سختو
- [ بضم سين و تاء ] چرب روده كه درون آن را از برنج و ادويه پر كرده باشند « 23 » .
مثالش بسحاق گويد :
بيت
پيش سختو كه مبارست كمر بستهء او * نتوان گفت كه زناج نهالى دارد
هامش
( 1 ) اصل : چنانچه .
( 2 ) از اينجا تا پايان عبارت را « الف » در حاشيه دارد .
( 3 ) بجز « ب » : بسته ته .
( 4 ) « س » ندارد .
( 5 ) « س » : پوى تف .
( 6 ) « س » : چو
( 21 ) در برهان معنى حصه و رسد و زر خالص و آهنى كه بدان كارد و شمشير تيز كنند نيز دارد ولى معنى پاك كردن مزارع از علفهاى زياده ندارد . يعنى آنچه را كه امروز وجين كردن گويند . و در قديم خو و فرخو گفتندى .
( 22 ) در برهان آرد نام چشمهاى نيز هست در طوس كه بچشمهء سبز اشتهار دارد .
( 23 ) در برهان است كه كنايه از آلت تناسلى نيز باشد .