انورى گويد :
[ بيت ]
از سيرت و سان رسم ملوك و ملك آمد * حاصل نتوان كرد چنين سيرت و « 1 » سان را
در گاز « 2 » باميد قبول تو كند خوش * آهن الم پتك و خراشيدن سان را
و ديگر بمعنى مانند باشد . مثالش حكيم خاقانى گويد :
[ بيت ]
منقل مربع كعبهسان « 2 » آشفته روى زنگيان * لبيك داران در ميان تن مجرم آسا داشته
و در فرهنگ بمعنى پاره نيز آمده ، سان سان ، يعنى پاره پاره چنان كه « 3 » شيخ آذرى گويد :
بيت
كرد تدبير پس شه كشور * كرد پيدا مواشى لاغر
كشت مجموع را چو او « 4 » يكسان * كرد آنگاه جمله را سان سان
و نيز نام قصبهايست از توابع بلخ نزديك بچاريك « 5 » كه آن نيز نام قصبهايست و ديگر بمعنى سامان آورده و به اين بيت نزارى تمسك نموده :
بيت « 6 »
نه از لشكركش و لشكر نشانى * نه كارم را سرى پيدا نه سانى
و ديگر بمعنى سليح آمده . گويند لشكر را سان مىبيند يا مىدهند . مثال اين معنى ديوانهء سودائى گويد :
[ بيت ]
نسخهء سان كه بديوان معانى دادند * ده يكى نيست موجه كنم اندر ديوان
سوران
- [ به راى مهمله . به وزن كوران ] سار باشد كه مرغكى است سياه ، كذا فى الفرهنگ .
سرخوان
- يعنى خواننده و سرخوانى ، خوانندگى باشد .
ساريان
- شهريست در غرچه « 7 » . مثالش شاعر گويد :
بيت
بسى خسرو نامور پيش ازين * گذشتند زين سارى و ساريان
هامش
( 1 ) « س » : واو ندارد .
( 2 ) « ب » : كار .
( 3 ) اصل : چنانچه .
( 4 ) چو او در « س » نيست .
( 5 ) « س » : بحاريك .
( 6 ) « س » : ندارد .
( 7 ) « س » : هر چه .