تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 775

مساهمون:

ص٧٧٥
و در نسخهء ميرزا بمعنى جراحتى باشد كه از سرما آماس كند .

ستم

- « 1 » [ بكسر سين و فتح تاء ] جور و جفا و ظلم باشد « 21 » . مثالش شيخ نظامى فرمايد : [ بيت ]
كاى ملك آزرم تو كم ديده‌ام * وز تو همه ساله ستم ديده‌ام *

سم

- [ بضم سين ] معروف « 22 » . و ديگر بمعنى خانه باشد كه در زير زمين كنند در بيابانها و ديها جهت مسافران و غريبان . مثالش شمس فخرى گويد : بيت
آنكه بهر چيز « 2 » بيحد در جهان * خانقه كرد و رباط و پول و سم
و آن را سمج و سمجه نيز گويند . و بمعنى سنبنده و سوراخ كننده نيز آمده . مثال اين معنى اخسيكتى گويد : بيت « 3 »
سوگند مىخورم به سنان ز ره سمت * كز تاب حمله گوئى تنين محورست
و بمعنى پاى نيز آمده چنان كه هم او گويد « 23 » : [ بيت ]
قوال خوش آوازش با نغمهء عاشق كش * هم زلف و رخى لايق هم ساق و سمى در خور

سيرم

- [ بكسر سين و ضم راى مهمله ] يعنى دوال سفيد كه چشمهء آن را كنده باشند تا نرم شود . امير خسرو گويد : بيت
سيرم از پشت جدى نيسندم « 4 » * نسزد زان دوال سر بندم
و خواجوى كرمانى نيز گويد : شعر
براى مصلحت كار دوستان تو گردون * مدام بركشد از پشت دشمنان تو سيرم

سريشم

- آنچه نجاران و كمانگران و ديگر محترفه به كار برند و آن را از ماهى و از پوست گاو و حمار و غيرهما گيرند و به عربى غرى « 1 » گويند بفتح غين معجمه و راى مهمله * . مثالش نزارى گويد :
هامش
( 1 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 2 ) « س » : چيزى . ( 3 ) « س » ندارد . ( 4 ) « س » : نبندم . ( 21 ) برهان آرد بمعنى ديده و دانسته نيز گفته‌اند . ( 22 ) يعنى : سنب . حافر . ظلف و آن در اسب و استر و گاو و بز و گوسفند و آهو بمنزلهء ناخن است ديگر حيوانات را . و از آن آنچه يك پارچه است چنان كه در اسب و استر و خر سم گويند و آنچه شكافته است چنان كه در گاو و گوسفند ، زنگله يا سم شكافته خوانند . ( 23 ) يعنى : اخسيكتى .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 775 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )