تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 771

مساهمون:

ص٧٧١

مع اللام

سفال

- دو معنى دارد : يكى معروف « 21 » و ديگر پوست پسته و فندق و بادام و امثال آن . مثالش ناصر خسرو گويد : بيت « 1 »
تو مغز ميوهء خوش شيرين همى خورى * ويشان سفال بىمزه و برگ مىچرند

سل

- [ بفتح سين ] كشتى را گويند كه به عربى سفينه خوانند و در فرهنگ بمعنى چوبى چند كه برهم بندند براى گذشتن از آب آورده مثالش سراج الدين راجى گويد : بيت « 1 »
زهى بزم عيش ترا زهره مطرب * زهى بحر جاه ترا آسمان سل
و در تحفة السعادة بمعنى داغ باشد « 2 » اما بمعنى مطلق داغ نيست بلكه مخصوص داغ شريان صدغ است كه در درد شقيقه و خيالات و جهت منع نزول آب قرار يافته * « 22 » .

سول

- [ به وزن غول ] يعنى رنگ خاكسترى بسياهى مايل اسب و استر « 3 » و خر را . مثالش حكيم سنائى گويد : بيت
آن يكى عيسى آن دگر خرسول * وان دگر خضر و آن چهارم غول
و بمعنى ناودان نيز آمده « 23 » .

سال

- معروف « 24 » و در تحفة السعادة نام درختى است در هند كه كشتى از آن سازند و اين بيت را شاهد آورده كه شاعر در تعريف كشتى گفته : بيت
ماه نوى كاصل وى از سال خواست * يك مه نو گشته بده سال راست

سپيل

- [ بكسر سين و باى فارسى و سكون
هامش
( 1 ) « س » ندارد . ( 2 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 3 ) « س » : اشتر . ( 21 ) يعنى ريزهء كوزه و سبوى شكسته ( برهان ) . هر چه از گل سازند از اوانى و ظروف و سپس در آتش نهند و پزند بىلعاب ، سفال باشد . ( 22 ) اين معنى در برهان نيست و بجاى آن گويد نام يكى از اسلحهء هندوان است و زوبين همانست . ( 23 ) سور نيز به اين معنى است و در برهان بمعنى ناخن پاى شتر نيز هست كه به عربى فرسن خوانند . ( 24 ) يعنى مدت زمانى كه زمين يك بار بگرد خورشيد بگردد . و در برهان معنى كشتى و جهاز نيز دارد .