شعر « 1 »
آن را كه رسد زرنج سوزاك الم * بيند المى از سبب اين هر دم
بايد كه خورد بشيرهء خرفه و قند * هر روز ز قرص كاكنج يك دو درم
و عميد لويكى « 2 » بمعنى مطلق سوختگى آورده درين بيت كه :
بيت
هنوزم در جگر سوز پسر بود * دران سوزاك دل مىبود اسيرم *
سيخك
- مصغر سيخ و نيز قسمى از كباب كه گوشت را ريزه كنند و بر سيخهاى كوچك چوبين كشند و بر روى تابه در زير سنگ مرمر و غيره بريان كنند . مثال معنى اول امير خسرو گويد :
[ بيت ]
شعلهء او كز خسى آشوب يافت * صد خله از سيخك « 3 » جاروب يافت
مثال معنى دوم . بسحاق اطعمه گويد :
شعر « 1 »
وصف سيخك چه نويسم كه ز بوى خوش او * من شدم مست و كبابيست نشسته هشيار
سكسك
- [ بضم دو سين ] در رفتن ناهموار ضد رهوار باشد « 2 » و در فرهنگ اسبى بود كه راه نداشته باشد * مثالش حكيم انورى فرمايد :
شعر « 1 »
اسبى چنان كه دانى زيرى ميانه زير « 4 » * وز كاهلى كه بود به سكسك نه راهوار
و سيف « 1 » اسفرنگى نيز گويد :
شعر « 1 »
مركب رهوار جم يعنى براق باد را * دهشت رفتار شبديز توسك سك مىكند
سابيزك
- [ بكسر باى موحده و فتح زاى تازى ] مردم گياه باشد كه آن را سترنگ و سابيزج « 5 » نيز گويند .
سلك
- [ بكسر سين و فتح لام ] ناودان باشد و در شرفنامه سلكك « 6 » آورده و گفته مصغر سلك باشد و [ بمعنى ] ناودان . و در فرهنگ بكسر سين و سكون لام ناودان باشد « 21 » .
هامش
( 1 ) كلمه از « ن » است .
( 2 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه آورده است .
( 3 ) « س » : سيحك .
( 4 ) در ديوان انورى : زير از ميانه ريز .
( 5 ) « غ » : سابيذك .
( 6 ) « س » : سلك .
( 21 ) در برهان رشتهء مرواريد و رشتهء سوزن و بفتح اول بردن چيزى در چيزى و در كشيدن چيزى در چيزى باشد همچو مرواريد و مهره و امثال آن را در يك رشته كشيدن و ملازم شدن چيزى را يعنى جزو لا ينفك چيزى شدن نيز هست و گويد و بضم اول و فتح ثانى در عربى كبك بچهء نر را گويند .