تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 764

مساهمون:

ص٧٦٤
فواق را گويند - و ديگر شير باشد كه بدوغ ريزند و بضم سين و فتح جيم هم به اين معنى است و در نسخهء ميرزا و شرفنامه چنين آمده و در فرهنگ شير و دوغ بهم آميخته باشد « 1 » كه شبت را ريزه كرده در آن ريخته باشند * و آن را به عربى شيراز گويند .

سرك

- [ بكسر سين و سكون راء ] سرخ و سپيد باشد و سركه را نيز گويند . و بضم مرضى است كه آن را حصبه گويند به عربى و به فارسى سرخجه « 21 » .

سرمامك

- بازئى باشد كه چشم يكى از اطفال را بندند و ديگران پنهان شوند و بعد از آن چشم او را بگشايند تا ديگران را پيدا كند . مثالش تحفة العراقين : بيت « 2 »
چون طفل اگر برون نتازم * سرمامك آرزو نبازم

سروتك

- [ بفتح سين و راى مهمله و تاى قرشت و سكون واو ] و سروتك بفتح سين و تاء و ضم راء شورش و آشوب و غوغا باشد و سرموتك « 3 » مثله .

سك

- [ بكسر سين ] سركه باشد . مثالش ابو القاسم مفخرى گويد : بيت « 2 »
چو با انگبين سك بوحدت نشست * ره كثرت خيل صفرا ببست
كذا فى التحفه . و غالبا اين بيت از سراج الدين راجى باشد چه ابيات او به نظر راقم رسيد و برين اعتماد بيشتر از قول صاحب تحفه بود « 22 » .

سبزك

- مصغر سبز و نيز نام مرغيست كه او را عكه و كاسكينه نيز گويند . و در فرهنگ بمعنى صراحى نيز آورده و به اين بيت مولوى معنوى مستشهد شده « 23 » : بيت
ز انديشه و خيال فرو روب سينه را * سبزك منه ز دست و نظر كن بسبزه‌زار

سوزاك

- نام مرضى است كه به عربى حرقة البول گويند و آن چنان باشد كه مجراى بول را مادهء طارى شود و مجروح گردد . مثالش يوسفى طبيب گويد :
هامش
( 1 ) از اينجا تا علامت ستاره را « س » ندارد . ( 2 ) « س » ندارد . ( 3 ) « س » : سرمونك . ( 21 ) در برهان بجاى معنى سركه بمعنى سرخاب و سفيد آبى كه زنان بر روى مالند دارد و گويد بفتح اول و ثانى به زبان قزوينى پسر را گويند و تصيغر سرهم هست . ( 22 ) در برهان بضم اول معنى نكبت و فلاكت نيز دارد . ( 23 ) در برهان گويد نام مرغى است سبز رنگ بسرخى آميخته مانند هدهد و آن را به عربى شقراق گويند .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 764 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )