سباغ
- [ بكسر سين و بعد از سين باى تازى ] نانخورش باشد و معربش صباغ است .
مع الفاء
سرف
- [ بضم سين و سكون راى مهمله سعال باشد كه حالا سرفه مىگويند و در شرفنامه بمعنى درد گلويى آمده كه از سرفه باشد اما از فحواى « 1 » اين بيت كسائى كه :
بيت
پيرى مرا بزرگرى افكند اى شگفت * بىكاه دود زردم و همواره سرف سرف
معنى سرفه كننده ظاهر مىشود « 21 » .
سلف
- [ بضم سين و سكون لام ] بمعنى سرفه باشد . مثالش مولوى معنوى فرمايد :
[ بيت ]
هم فرقى و هم زلفى مفتاحى و هم قلفى * بىرنج چه مىسلفى آواز چه لرزانى
و بكسر سين چون دو خواهر را دو كس زن كنند آن دو كس يكديگر را سلف خوانند . كذا فى الفرهنگ .
مع القاف
سلچق و سلچوق -
پدر كلان پادشاهان سلچوقى باشد « 22 » .
سنجق
- علم باشد . مثالش ظهير فاريابى گويد « 2 » :
بيت « 2 »
تا كردهاى زبانهء سنجق سوى هوا * تكبير در زبان دو پيكر نهادهاى
و در نسخهء ميرزا سنجوق نيز به اين معنى است و هر دو لغت را بمعنى كمربند نيز آورده اما در ادات الفضلاء سنجق بفتح سين و ضم جيم بمعنى كمربند آمده و بس « 3 » « 23 » .
سغراق
- [ بفتح سين و سكون غين معجمه ] كوزهء لوله دار ، خواه چينى و خواه سفالين و كاسه را نيز گويند و اين لفظ تركيست . مثالش شاعر گويد :
هامش
( 1 ) « س » : فحوائى .
( 2 ) كلمه در « س » نيست .
( 3 ) « س » « الف » : لبس . ( متن از « ب » است ) .
( 21 ) در برهان معنى خاريدن كام نيز دارد .
( 22 ) سلجوق و سلجق نيز درستست .
( 23 ) در برهان معنى اميرى كه صاحب نشان و علم باشد و سوزنى كه بر يك سر آن گرهى و تكمهاى باشد از قلعى و برنج و طلا و نقره نيز دارد .