سوسمار
- جانوريست مثل راسو ليكن سطبرتر از راسو بود و چون او را زنان خورند بغايت فربه شوند و آن را سوس « 1 » نيز گويند و به عربى ضب گويند .
سبزهبهار
- معروف « 21 » و ديگر نام نوائى از نواهاى موسيقى باشد . مثالش استاد منوچهرى گويد :
بيت « 2 »
بر سبزهء بهار نشينى و مطربت * بر سبزهء بهار زند سبزهء بهار
و سبز بهار نيز گويند چنان كه « 3 » مسعود سعد گويد :
بيت « 2 »
چو باده بودى بر دست من بياوردى * نواى باربد و گنجگاو و سبزبهار
گنج گاو نيز نام نوائيست و مىآيد .
سمن سالار
- [ بفتح سين و سكون نون « 4 » ] نام آن جانورى كه در زمان سكندر فيلقوس بوده « 22 » كه حكيمى بپادشاه يونان گفت كه فواحش را امر كنيد كه با مردم جمع شوند آب منى كه از جماع مردان در فرج فواحش رود آن را بگيرند و در خمى كنند چون اين عمل كردند و منى بسيار در خم كردند بعد از مدتى كرم در وى افتاد و كرمها يكديگر را بخوردند تا بيكى رسيد و صورتى عجيب بهم رسانيد و در خاصيت چنان بود كه هر كس در وى نگريستى به مردى چنان كه در دفع آن عاجز شدند تا اينكه ارسطو آيينهء بزرگ ساخت و در برابر آن صورت بداشتند تا آن صورت را ديد اثر سميت خود را ديد و هلاك شد .
سور
- جشن و عروسى و امثال آن باشد .
مثالش امير خسرو گويد :
بيت
گفت بكش ماتم خود سور كن * وام خود از گردن من دور كن
و بمعنى رنگ سرخ نيز آيد و لهذا گل و لاله و امثال آن كه سرخ باشد سورى گويند و در فرهنگ اسب خاكستر رنگ بسياهى مايل كه خط سياه از كاكل تا دم او كشيده ، و سول نيز گويند ، هم باشد و بعضى آن را مبارك ندانند و
هامش
( 1 ) « س » : سوز .
( 2 ) « س » ندارد .
( 3 ) اصل : چنانچه .
( 4 ) اين لغت و شرح آن از « ب » است .
( 21 ) يعنى گياه و سبزى كه در بهاران از زمين بر آيد .
( 22 ) اين لغت در برهان نيست .