سالبر
- [ بفتح باى موحده ] درختى باشد كه يك سال برآورد و سالى نه . كذا فى الفرهنگ
ستخر
- [ بكسر سين ] آبگير و تالاب باشد و ديگر نام قلعهايست در فارس و چون در آن قلعه آبگيرى عظيم واقعست به اين نام موسوم شد .
مثالش فردوسى گويد :
بيت « 1 »
خرامان بيامد بقلعهء ستخر * كه شاهنشهان را بدان بود فخر
ستر
- [ بفتح سين ] مخفف استر باشد مثالش پوربهاى جامى گويد :
شعر « 1 »
نه عالم نه زاهد نه جاهل نه رند * نه انثى نه خنثى نه ماده نه نر
چو خر لاشه و در حماقت چو گاو * زبون همچو اشتر حرون چون ستر
سابقه سالار
- يعنى سر لشكر و مهين كاروان « 21 » . مخزن الاسرار :
شعر
سابقه سالار وجود و عدم * مرسله پيوند گلوى قلم
سپيدار
- معروف « 22 » . مثالش رضى الدين نيشابورى گويد :
بيت « 1 »
گر سايهء سكون تو بر باد اوفتد * بيرون برد ز دست سپيدار ارتعاش
سلحشور
- [ بفتح سين و كسر لام ] در نسخهء ميرزا بمعنى مستعد قتال و سلاح بسته باشد .
مثالش شيخ سعدى گويد :
بيت « 1 »
چه خوش گفت آن تهى دست سلحشور * جوى زر بهتر از پنجاه من زور
و « 2 » بمعنى آنكه استعمال بآلات حرب را بسيار ورزيده باشد نيز آمده . « 23 » .
سنقر
- [ بضم سين و قاف ] در نسخهء ميرزا سنقار باشد كه از طيور جوارح است و پادشاهان به آن شكار كنند . مثالش امير خسرو فرمايد :
[ بيت ]
مغز حواصل خور سنقر بود * نيزه تهى ، تير ميان پر بود
سكندر
- نام پادشاه معروف « 24 » . و ديگر
هامش
( 1 ) كلمه در « س » نيست .
( 2 ) از اينجا تا پايان مطلب را « الف » در حاشيه آورده است .
( 21 ) در برهان است كه كنايه از حضرت پيغمبر ( ص ) باشد .
( 22 ) از جمله درختهاى بىثمر است و نوعى از بيد نيز باشد . ( برهان ) .
( 23 ) در برهان بمعنى پيادهء سلاح بدست نيز آمده است .
( 24 ) يعنى اسكندر پسر فيليپ پادشاه مقدونيه و معاصر با داريوش سوم پادشاه هخامنشى .