بمعنى سر در آمدن اسب و غيره در رفتن .
مثالش « 1 » مهر و مشترى :
بيت
درين ميدان ناهموار غبرا * سكندر خورد اسب عمر دارا
و نيز نام يكى از اقسام بازيهاست و آن چنان باشد كه هر دو دست بر زمين نهند و هر دو پاى بر هوا كرده به راه روند و آن را پشتك نيز گويند كذا فى السامى و در فرهنگ بمعنى سرنگون آمده مطلقا و به اين بيت شيخ آذرى تمسك نموده :
[ بيت ]
از نهيب زخم تير قوس ذو القرنين او * در چه مغرب رود هر شب سكندر آفتاب
سپندار
- بكسر سين و فتح باى فارسى مدت ماندن آفتاب در برج حوت كه فارسيان يك ماه شمرند و اسپنداز نيز گويند . مثالش فردوسى گويد :
بيت « 2 »
همى رفت سوى سياوخش كرد * به ماه سپندار در روز ارد
و در فرهنگ بمعنى شمع نيز آمده و مثالش در بيت سپندوز مىآيد اما اين معنى مخصوص آن نسخه است « 21 » .
سرعشر
- يعنى آن نقش كه بر سرده آيه از قرآن مجيد نويسند . مثالش خاقانى گويد :
بيت « 2 »
مرا دل پير تعليمست و من « 2 » طفل زبان دانش * دم تسليم سر عشر و سر زانو دبستانش
سيرسار
- نهنگ باشد . كذا فى زفانگويا و سيسار نيز به اين معنى است « 22 » در تحفة السعادة . مثال « 3 » اول حكيم سنائى فرمايد :
بيت
سفله گردد ز مال و جاه سفيه * كه سيه سار بر نتابد پيه *
سگنگور
- [ بفتح سين و كاف اول و ضم دوم و سكون نون ] سپستان باشد در شرفنامه و مؤيد و در صيدنهء ابى ريحان بمعنى عنب الثعلب آمده « 23 » .
هامش
( 1 ) كلمه از « ب » است .
( 2 ) « س » ندارد .
( 3 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 21 ) در برهان بمعنى نام پسر گشتاسپ ( اسفنديار ) نيز هست .
( 22 ) اين لغت در برهان نيست .
( 23 ) سقنقور .