تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 745

مساهمون:

ص٧٤٥
بمعنى سر در آمدن اسب و غيره در رفتن . مثالش « 1 » مهر و مشترى : بيت
درين ميدان ناهموار غبرا * سكندر خورد اسب عمر دارا
و نيز نام يكى از اقسام بازيهاست و آن چنان باشد كه هر دو دست بر زمين نهند و هر دو پاى بر هوا كرده به راه روند و آن را پشتك نيز گويند كذا فى السامى و در فرهنگ بمعنى سرنگون آمده مطلقا و به اين بيت شيخ آذرى تمسك نموده : [ بيت ]
از نهيب زخم تير قوس ذو القرنين او * در چه مغرب رود هر شب سكندر آفتاب

سپندار

- بكسر سين و فتح باى فارسى مدت ماندن آفتاب در برج حوت كه فارسيان يك ماه شمرند و اسپنداز نيز گويند . مثالش فردوسى گويد : بيت « 2 »
همى رفت سوى سياوخش كرد * به ماه سپندار در روز ارد
و در فرهنگ بمعنى شمع نيز آمده و مثالش در بيت سپندوز مىآيد اما اين معنى مخصوص آن نسخه است « 21 » .

سرعشر

- يعنى آن نقش كه بر سرده آيه از قرآن مجيد نويسند . مثالش خاقانى گويد : بيت « 2 »
مرا دل پير تعليمست و من « 2 » طفل زبان دانش * دم تسليم سر عشر و سر زانو دبستانش

سيرسار

- نهنگ باشد . كذا فى زفانگويا و سيسار نيز به اين معنى است « 22 » در تحفة السعادة . مثال « 3 » اول حكيم سنائى فرمايد : بيت
سفله گردد ز مال و جاه سفيه * كه سيه سار بر نتابد پيه *

سگنگور

- [ بفتح سين و كاف اول و ضم دوم و سكون نون ] سپستان باشد در شرفنامه و مؤيد و در صيدنهء ابى ريحان بمعنى عنب الثعلب آمده « 23 » .
هامش
( 1 ) كلمه از « ب » است . ( 2 ) « س » ندارد . ( 3 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 21 ) در برهان بمعنى نام پسر گشتاسپ ( اسفنديار ) نيز هست . ( 22 ) اين لغت در برهان نيست . ( 23 ) سقنقور .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 745 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )