ستوار
- [ بضم سين و تاى قرشت ] همان استوار مرقوم كه بمعنى محكم و امين و ياور داشته باشد « 21 » . مثال معنى اول ابو على چاچى « 1 » گويد :
بيت
هميشه تا ستوارست گنبد گردون * بناى عيش تو بادا ز خرمى ستوار
مثال دو معنى ديگر حكيم سوزنى گويد :
بيت « 2 »
چگويم از صفت او ز عشق او گويم * بيازماى بسوگند اگر نيم ستوار
ساسر
- [ بضم سين دوم ] آن نى كه از آن قلم كنند .
ساسر
- [ بفتح سين دوم ] مرغ كوچك سياه كه او را سار و سارى نيز گويند . كذا فى الفرهنگ « 22 » .
سالار
- پيشرو قافله و مهتر قوم . مثالش « 3 » شيخ سعدى گويد :
بيت « 2 »
بجز پير سالار لشكر مباد * جوان تند باشد دهد سر بباد
و در زفان گويا بمعنى كهنه نيز آمده .
سايهپرور
- معروف « 23 » و نيز رستنيى باشد كه نانخورش كنند « 4 » . مثال معنى اول سراج الدين راجى گويد :
[ بيت ]
تو سايه پرور نازى چه غم از ان دارى * كه ما ز تابش خورشيد جور سوختهايم *
سپيدپر
- [ بفتح باى دوم ] پشه باشد كه به عربى بق گويند .
سپيد خار
- نام داروئيست كه منبت آن كوهها و مرغزارهاست و به عربى شوكة البيضاء خوانند .
سفتگر
- [ به وزن قفلگر ] آنكه مرواريد و مرجان و امثال آن را بسنبد و سوراخ كند .
سنجر
- [ به وزن خنجر ] معروف « 24 » و نيز پرندهايست كه بدان شكار كنند . كذا فى المؤيد .
سگسار
- يعنى سگ مانند و بر حريص و طالب دنيا نيز اطلاق كنند و ديگر نام ولايتى است .
مثال معنى اول و دوم امير خسرو گويد :
شعر « 5 »
فضول چند كنم كز درت زدن دم عفو * نه حد خسرو مردم نماى سگسارست
هامش
( 1 ) « الف » « ن » : حاجى ؛ « ن » : جامى . ( متن تصحيح قياسى است ) .
( 2 ) كلمه در « س » نيست .
( 3 ) « س » : مثالس .
( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 5 ) كلمه از « ن » است .
( 21 ) در برهان معنى باور كردن و تصديق نمودن نيز دارد .
( 22 ) در برهان معنى قلم و نى ميان خالى كه بدان چيز نويسند نيز دارد و در حاشيهء برهان احتمال داده شده است كه در هر دو معنى مصحف « سار » باشد .
( 23 ) يعنى در سايه پرورده و بنعمت و آسايش و فراغت و آسودگى برآمده ( برهان ) و در برهان معنى مردم مفتخور نيز دارد .
( 24 ) مراد سنجر بن ملكشاه است هفتمين از شاهان سلجوقى ( 511 - 552 هجرى ) .