تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 743

مساهمون:

ص٧٤٣

ستوار

- [ بضم سين و تاى قرشت ] همان استوار مرقوم كه بمعنى محكم و امين و ياور داشته باشد « 21 » . مثال معنى اول ابو على چاچى « 1 » گويد : بيت
هميشه تا ستوارست گنبد گردون * بناى عيش تو بادا ز خرمى ستوار
مثال دو معنى ديگر حكيم سوزنى گويد : بيت « 2 »
چگويم از صفت او ز عشق او گويم * بيازماى بسوگند اگر نيم ستوار

ساسر

- [ بضم سين دوم ] آن نى كه از آن قلم كنند .

ساسر

- [ بفتح سين دوم ] مرغ كوچك سياه كه او را سار و سارى نيز گويند . كذا فى الفرهنگ « 22 » .

سالار

- پيشرو قافله و مهتر قوم . مثالش « 3 » شيخ سعدى گويد : بيت « 2 »
بجز پير سالار لشكر مباد * جوان تند باشد دهد سر بباد
و در زفان گويا بمعنى كهنه نيز آمده .

سايه‌پرور

- معروف « 23 » و نيز رستنيى باشد كه نانخورش كنند « 4 » . مثال معنى اول سراج الدين راجى گويد : [ بيت ]
تو سايه پرور نازى چه غم از ان دارى * كه ما ز تابش خورشيد جور سوخته‌ايم *

سپيدپر

- [ بفتح باى دوم ] پشه باشد كه به عربى بق گويند .

سپيد خار

- نام داروئيست كه منبت آن كوهها و مرغزارهاست و به عربى شوكة البيضاء خوانند .

سفتگر

- [ به وزن قفل‌گر ] آنكه مرواريد و مرجان و امثال آن را بسنبد و سوراخ كند .

سنجر

- [ به وزن خنجر ] معروف « 24 » و نيز پرنده‌ايست كه بدان شكار كنند . كذا فى المؤيد .

سگسار

- يعنى سگ مانند و بر حريص و طالب دنيا نيز اطلاق كنند و ديگر نام ولايتى است . مثال معنى اول و دوم امير خسرو گويد : شعر « 5 »
فضول چند كنم كز درت زدن دم عفو * نه حد خسرو مردم نماى سگسارست
هامش
( 1 ) « الف » « ن » : حاجى ؛ « ن » : جامى . ( متن تصحيح قياسى است ) . ( 2 ) كلمه در « س » نيست . ( 3 ) « س » : مثالس . ( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 5 ) كلمه از « ن » است . ( 21 ) در برهان معنى باور كردن و تصديق نمودن نيز دارد . ( 22 ) در برهان معنى قلم و نى ميان خالى كه بدان چيز نويسند نيز دارد و در حاشيهء برهان احتمال داده شده است كه در هر دو معنى مصحف « سار » باشد . ( 23 ) يعنى در سايه پرورده و بنعمت و آسايش و فراغت و آسودگى برآمده ( برهان ) و در برهان معنى مردم مفت‌خور نيز دارد . ( 24 ) مراد سنجر بن ملكشاه است هفتمين از شاهان سلجوقى ( 511 - 552 هجرى ) .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 743 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )