آتش زندگانى كنند همچو ماهى در آب و در تحفه گويد كرباسهايست يعنى مانند سوسمار جانوريست كه در آتش رود و بسى در آتش باشد و از موى او جامه كنند و پادشاهان از پوستش چتر كنند تا گرمى باز دارد و از حرف صاحب تحفه اين ظاهر مىشود كه او دايم در آتش نباشد بلكه گاهى در آتش رود « 21 » . مثال اول شيخ سعدى گويد :
شعر
سمندر نئى گرد آتش مگرد * كه مردانگى بايد آنگه نبرد
مثال دوم شمس فخرى گويد :
بيت
اگر رايت كند تدبير عالم * نباشد در جهان ديگر شر و شور
كبوتر در پناه دولت تو * در آتش خانه سازد چون سمندور
و در فرهنگ سومندر نيز به اين معنى است چنان كه « 1 » مولوى گويد :
شعر
نه عشق آتش و جان منست سومندر * نه عشق كوره و نقد منست زر تمام
و سامندر نيز گويند چنان كه « 1 » مولوى معنوى گويد :
بيت « 2 »
گفتا بنگر در من گفتا كه نمىترسى * در آتش رخسارم وانگه تو نه سامندر
و در فرهنگ مسطورست كه سمندور نام شهريست از هند نيز كه عود از آن آرند ، و به اين بيت فخر گرگانى متمسك شده :
بيت « 2 »
ز خر خيز و سمندور وز كافور * بيارد بوى مشك و عود و كافور
اول نيز نام شهرى باشد و سمندر نام شهرى نيز باشد كه دخمهء گرشاسب و ديگر پهلوانان زابل آنجا بود چنان كه حكيم اسدى گويد :
بيت
به شهر سمندر كنم دخمه ساز * كه تا كس نداند ره دخمه باز
سنگار
- [ بنون . به وزن زنگار ] در فرهنگ بمعنى رفيق و همراه باشد مثلا چون دو كس برهى روند يا دو كشتى بر آب با هم روند
هامش
( 1 ) اصل : چنانچه .
( 2 ) « س » ندارد .
( 21 ) در برهان بمعنى نام ولايتى از هند نيز هست .