سارد
- [ به راى مهمله . به وزن دارد ] يعنى كهنه . كذا فى تحفة السعادة . « 21 »
سرلاد
- ديوار باشد در فرهنگ ، اما بخاطر مىرسد كه چون لاد بمعنى چينه « 1 » آمده سرلاد ضد بنلاد باشد يعنى چينهء بالائين . مثالش امير مختارى فرمايد :
بيت « 2 »
همت همى از طاقت بگذار اى سند * سرلاد چنان بند كه برتابد بنلاد
ستاد
- [ بكسر سين ] مخفف ايستاد باشد و در فرهنگ مخفف ستاند نيز باشد « 3 » . مثال معنى اول سراج الدين راجى گويد :
[ بيت ]
تا كند بندگى به پيش قدش * سرو آزاد از آن ستاد بپاى
مثال معنى دوم شاه داعى شيرازى « 4 » گويد :
[ بيت ]
ما سر به غير حضرت تو در نياوريم * سلطان ز بندهء تو « 4 » نيارد ستاد باج *
سپهبد
- سپهسالار « 5 » باشد . مثالش حكيم فردوسى گويد :
بيت « 2 »
ز مهراب گرد آوريدم پيام * بنزد سپهبد جهانگير سام
اما در معجم البلدان مسطورست كه سپهبد ناميست مخصوص پادشاهان طبرستان چنان كه قيصر و خاقان كه مخصوص پادشاهان روم و تركست اما در فرهنگ بضم باى دوم آورده و گفته كه خداوند سپاه است « 22 » .
سرچكاد
- چكاد يعنى بالاى پيشانى و سر چكاد ، بالاى آن . عميد بلخى گويد :
[ بيت ]
دغ « 23 » بود سرچكاد او چون طاس * ديو را زو بود هميشه هراس
سفرود
- [ بفتح سين ] همان اسفرود كه سنگخوار باشد « 24 » .
سرود
- گويندگى و سماع باشد « 25 » . مثالش مولانا جامى گويد :
[ بيت ]
سر برآور كه درين پرده سراى * مىرسد بانگ سرود « 6 » از همه جاى
سود
- [ بفتح سين و واو ] ظرفى « 7 » كه از
هامش
( 1 ) س : جنه .
( 2 ) « س » ندارد .
( 3 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 4 ) كلمه از « ب » است .
( 5 ) « س » : سپهسار .
( 6 ) « س » : سرور .
( 7 ) كلمه از « ب » و « غ » است .
( 21 ) برهان ندارد .
( 22 ) صحيح بفتح باء است .
( 23 ) دغ يعنى : بيموى .
( 24 ) سنگخوارج ، قطا .
( 25 ) در برهان بمعنى سخن و خوانندگى مرغان و آدميان و رقص و سماع است و به وزن سرمد بمعنى سرواد كه نظم و شعر و نثر و قصه و افسانه باشد .