تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 729

مساهمون:

ص٧٢٩
اهل آن بر وى عاصى شدند شمر محاصره كرد ، شنيد كه ملك سمرقند دخترى جميله دارد و از بس كه احمق است مدار ملك او بر دخترست پس شمر رسولى نزد آن دختر فرستاد با هديهء بسيار كه نزول من درين موضع به جهت تست و اكنون چهار هزار صندوق از نقد و از جنس و از نفايس دارم و چون عازم چينم آن صناديق را نزد تو مىفرستم بعد از مراجعت آنچه صلاح تست چنان خواهم كرد و الا فداى تو ، دختر اجابت كرد شمر در هر صندوقى مرد مسلح نشاند و از هر دروازه‌اى هزار صندوق را بدرون فرستاد و علامت خروج آن دليران از صناديق صداى جرس را قرار داد همين كه جرس بر آمد آن دليران برآمدند و شهر « 1 » را گرفتند و نهب و قتل كردند و شهر را خراب و يباب كردند ، پس شهر را شمر - كند « 1 » نام كردند و بمرور سمر كند شد و عرب سمرقند گويند و تبع بن ابى مالك چون آن محل را قابل ديد عمارت كرد ، نيكوتر از آنچه بود ، چون زمان دولت اسكندر شد آن را قابل يافت در عمارت آن مبالغه كرد و سورى عالى بر آن محيط كرد استداره ، دوازده فرسخ و بر آن دوازده در ساخت مسافت درى تا درى يك فرسخ و هيچ خانه خالى از بستانى نباشد و در اكثر دروب و دئور « 2 » آب جاريست « 21 » .

سرند

- [ بكسر سين و راى مهمله و سكون نون ] در شرح سامى مسطورست كه « هو اعتقال الرجل رجله برجل رجل آخر و صرعه اياه » يعنى سرند آنست كه كشتى گير پاى خود را بپاى ديگرى بند كند و او را بيندازد و آن را بتازى شغزبيه گويند [ بكسر شين و زاى معجمتين و باى موحده و سكون غين معجمه و فتح باى حطى مشدد ] و هم در شرح سامى بمعنى ريسمانى نيز آمده كه يكسر آن را حلقه كنند و در زير خاك پنهان كنند و يكسر ديگرى بگيرد و در كمين بنشيند تا آدمى يا جانورى پاى در آن نهد و بسوى خود كشد و او را بگيرد و در مؤيد بمعنى رسنى آمده كه در بازيها از پا آويزند و بمعنى گياهى كه در آب رويد و آن را غوك جامه نيز گويند هم آمده و سريد [ به وزن دريد مثل اوست و در تحفه سرند بمعنى عشقه باشد يعنى آنچه بر درخت پيچد و آن را بخشكاند و در سامى بكسر سين و فتح راء به اين معنى آورده و گفته « هو نبات ، يتعلق بالشجر اذا اخضر فيبسه » « 22 » .
هامش
( 1 ) « س » : سمركند . ( 2 ) « ب » : آدرن . ( 21 ) برهان گويد سمر نام پادشاهى از ترك بود و كند به زبان تركى ده باشد و اين ده بنا كردهء اوست و بمرور شهر شده . اما هر دو وجه تسميه بر اساسى نباشد . ( 22 ) سابود نيز به اين معنى است .