بيت « 1 »
به بام چرخ وقار تو پاى اگر بنهد * همى شكسته شود سقف چرخ را سر شاخ
ستاخ
- [ بكسر سين ] شاخ نازكى كه از شاخ ديگر بجهد « 21 » . مثالش اسفرنگى گويد :
بيت
ستاخ درختانش نقش معين * هواى گلستانش جان مصور
سونخ
- [ بعد از واو نون . به وزن دوزخ ] نام شهريست در شرفنامه و بجاى نون ياء « 22 » نيز به نظر رسيده سوزنى گويد :
[ بيت ]
دل رميده غزل را بمقطع آوردم * بمدح صاحب صدر رياست سونخ
سخ
- [ بفتح سين ] بمعنى خوب و خوش باشد .
كذا فى المؤيد « 23 » . مثال اين معنى امير خسرو گويد :
بيت
يارى خلق دولتيست بزرگ * سخ آنكش حق اين هنر بخشيد
و حكيم فرخى نيز گويد :
بيت
هر كسى كو خدمت محمود را شايسته گشت * عاقبت محمود خواهد كرد او را كردگار
هر كرا توفيق يارست او بدان خدمت رسد * سخ مر آنكس را كه آنكس را بود توفيق يار
سپاناخ
- نوعى از سبزى كه در آشها « 2 » كنند و اسپناج و اسپناخ نيز گويند . امير خسرو گويد :
شعر
بقليههاى « 3 » سپاناخ كرده اوصافت * خورندگان را كه در دلست و گه به زبان
مع الدال
ستاوند
- [ بعد از سين تاى قرشت ، به وزن دماوند ] در نسخهء ميرزا صفهء بلند باشد . شاعر گويد :
هامش
( 1 ) « س » ندارد .
( 2 ) « س » : آسها .
( 3 ) « س » : بقليهها .
( 21 ) برهان بمعنى شاخى كه در شاخ درخت ديگر پيچد نيز آورده است .
( 22 ) يعنى : سويخ . و ظاهرا مصحف سونج باشد از قراء نواحى نسف ( حاشيهء برهان مصحح دكتر معين ) .
( 23 ) در برهان بضم اول است و معنى خوشى نيز دارد . بفتح اول . بمعنى چرك بدن و جامه گويد ( مصحف وسخ . حاشيهء برهان ) .