تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 725

مساهمون:

ص٧٢٥
بيت « 1 »
به بام چرخ وقار تو پاى اگر بنهد * همى شكسته شود سقف چرخ را سر شاخ

ستاخ

- [ بكسر سين ] شاخ نازكى كه از شاخ ديگر بجهد « 21 » . مثالش اسفرنگى گويد : بيت
ستاخ درختانش نقش معين * هواى گلستانش جان مصور

سونخ

- [ بعد از واو نون . به وزن دوزخ ] نام شهريست در شرفنامه و بجاى نون ياء « 22 » نيز به نظر رسيده سوزنى گويد : [ بيت ]
دل رميده غزل را بمقطع آوردم * بمدح صاحب صدر رياست سونخ

سخ

- [ بفتح سين ] بمعنى خوب و خوش باشد . كذا فى المؤيد « 23 » . مثال اين معنى امير خسرو گويد : بيت
يارى خلق دولتيست بزرگ * سخ آنكش حق اين هنر بخشيد
و حكيم فرخى نيز گويد : بيت
هر كسى كو خدمت محمود را شايسته گشت * عاقبت محمود خواهد كرد او را كردگار
هر كرا توفيق يارست او بدان خدمت رسد * سخ مر آن‌كس را كه آن‌كس را بود توفيق يار

سپاناخ

- نوعى از سبزى كه در آشها « 2 » كنند و اسپناج و اسپناخ نيز گويند . امير خسرو گويد : شعر
بقليه‌هاى « 3 » سپاناخ كرده اوصافت * خورندگان را كه در دلست و گه به زبان

مع الدال

ستاوند

- [ بعد از سين تاى قرشت ، به وزن دماوند ] در نسخهء ميرزا صفهء بلند باشد . شاعر گويد :
هامش
( 1 ) « س » ندارد . ( 2 ) « س » : آسها . ( 3 ) « س » : بقليه‌ها . ( 21 ) برهان بمعنى شاخى كه در شاخ درخت ديگر پيچد نيز آورده است . ( 22 ) يعنى : سويخ . و ظاهرا مصحف سونج باشد از قراء نواحى نسف ( حاشيهء برهان مصحح دكتر معين ) . ( 23 ) در برهان بضم اول است و معنى خوشى نيز دارد . بفتح اول . بمعنى چرك بدن و جامه گويد ( مصحف وسخ . حاشيهء برهان ) .