سنج
- [ بكسر سين و سكون نون ] سرنج را گويند . و بمعنى جلاجل دايره و دف نيز آمده . چنان كه « 1 » اسفرنگى گويد :
بيت « 2 »
سنج و دف « 3 » ميراث پدر باز رها كرد * ناگه « 4 » به خط و خامه و دفتر هوس افتاد
و در فرهنگ بمعنى آن طبقچه « 5 » مانند كه از روى سازند و بر پشت آن قبهاى گذارند و بر يكديگر زنند نيز آمده و بيت مذكور مثال اين معنى نيز مىشود اگر سنج و دف با واو عطف بخوانيم « 21 » .
سرنج
- [ بكسر سين ] سفيد آب سوخته باشد « 22 » و بمعنى سنج مرقوم بمعنى اخير نيز آمده .
مثال اين معنى بسحاق اطعمه گويد :
بيت
قلم را علم داشت قليه برنج * كه مىزن زليبى بهم چون سرنج
« 6 » كذا فى الفرهنگ و بخاطر راقم مىرسد كه يحتمل اين مصراع چنين باشد : « كه مىزن زليبى بهم همچو سنج » چه سرنج به اين معنى دگر جائى به نظر نرسيد « 7 » . *
سنج
- [ بضم سين و سكون نون ] سرين مردم و غيره باشد . كذا فى الادات .
سمج
- [ بفتح سين و سكون ميم ] نقب باشد و در رسالهء حسين وفائى بضم سين آمده « 23 » .
مثالش مسعود سعد سلمان « 8 » گويد :
شعر « 8 »
هر ده نشسته بر در و بر بام سمج من * با يكدگر دمادم گويند هر زمان
هين برجهيد زود كه حيلت گريست اين * كز آفتاب پل كند از سايه نردبان
سيج
- [ بفتح سين و سكون ياى حطى ] مويز باشد « 24 » .
هامش
( 1 ) اصل : چنانچه . « س » ندارد .
( 2 ) كذا با واو عطف ولى چنان كه خود در پايان مطلب گويد ظاهرا سنج و دف بايد خواند بدون واو عطف .
( 3 ) ندارد .
( 4 ) « س » : تا كه .
( 5 ) « س » : طبقه .
( 6 ) تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 7 ) تمام مطلب اخير پس از شعر بسحاق را « س » ندارد .
( 8 ) كلمه از « ن » است .
( 21 ) در برهان بمعنى رنگى كه نقاشان به كار دارند آمده . و در معنى اخير متن ما گويد بفتح اول هم هست .
( 22 ) در برهان قلعى و سرب سوخته گويد .
( 23 ) برهان سمچ نيز ضبط كرده است .
( 24 ) در برهان بكسر اول معنى رنج و محنت و مشقت دارد و سيچ نيز گويد به اين معنى است و هم بمعنى ترتيب دادن و ساز كردن و مهيا ساختن . سكج نيز بمعنى مويزست .