تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 714

مساهمون:

ص٧١٤
سركش نيز نام مطربيست و مرقوم خواهد شد .

سيماب

- معروف « 21 » و ديگر در مؤيد بمعنى خيره آمده . مثال معنى اول شيخ عطار گويد در صفت انبوهى سپاه . شعر
اگر سيماب باريدى چو باران * ستادى بر سنان نيزه‌داران

سيب

- بمعنى سرگشتگيست در شغل و كار و تيب تبع وى است . مثالش شمس فخرى گويد : شعر
آصف اگر چه صاحب تدبير و راى بود * با عقل و فطنت تو ور اسيب دان و تيب

سرخاب

- در نسخهء ميرزا پرنده‌ايست آبى . و كوه معروف در تبريز - و گلگونه كه زنان بر روى مالند . مثال معنى اول امير خسرو گويد : بيت
سرخى از شب كه زد بر آن تابى * گوئى از زاغ زاد سرخابى
و به همين معنى حكيم سنائى گويد : شعر
آن نباشد ولى كه چون سرخاب * رود از بهر آب روى بر آب
مثال معنى دوم سيد جلال عضد فرمايد و اين مثال اصرح است : بيت
تا بريزاند تب غم را ز دل سرخاب نوش * بر سر سرخاب رو تا بنگرى تبريز را
و در مؤيد الفضلا نام پرنده‌ايست تيز پر كه تمام شب از جفت جدا باشد و يكى مر ديگرى را نبيند اما آواز دهد و بر سمت آواز بر قصد ملاقات رود اما ملاقى نشود و بيقرار باشند تمام شب و مىگويند كه چون از جفت جدا شوند جفت ديگر نكنند و اگر يكى جفت خود را در آتش بيند او نيز در آتش رود و او را خرچال و مانورك نيز گويند . و نام يكى از ملوك كه از نسل بهرام گور بود نيز باشد . مثال معنى اول كه از مؤيد نوشته شد در صفت مرغ سرخاب امير خسرو گويد : بيت
جفتك سرخاب به حكم خدا * روز بيكجاى و شب از هم جدا
و در تحفة السعاده نام پهلوانى بود كه او را سرخه « 1 » نيز گفتندى . و در فرهنگ نام پهلوانى باشد از سپاه پيروز بن يزد گرد . مثالش فردوسى گويد : بيت « 2 »
يكى پارسى بود بس نامدار * كه سرخاب خواندش و را شهريار
هامش
( 1 ) « س » : سر . ( 2 ) « س » ندارد . ( 21 ) يعنى : جيوه . زيبق .