ژوليدن
- [ به وزن جوشيدن ] يعنى درهم شدن و پريشان شدن موى . كذا فى الادات و در فرهنگ بمعنى مطلق درهم شدن باشد .
ژاژيدن
- يعنى بيهوده و هرزه گفتن « 21 » كذا فى تحفة السعادة « 1 » .
ژون
- [ بضم زاء ] بت باشد كه به عربى صنم گويند ، كذا فى المؤيد .
ژنگدان
- در اجمال حسينى بمعنى زنگله آمده و آن را زنگ و زنگوله و جلاجل نيز گويند « 22 » .
ژيان
- خشمناك و تند باشد . مثالش حكيم خاقانى گويد :
بيت
در يك بن ناخن از دو دستش * صد شير نر « 2 » ژيان ببينم
و در فرهنگ مسطورست كه اين لفظ را بر جميع بهايم و سباع و طيور كه در ايشان صفت غضب و خشمناكى باشد اطلاق مىكنند . مثال سباع گذشت مثال بهايم حكيم اسدى گويد :
بيت
بياورد فرزند را چون نوند * چو غرم ژيان سوى كوه بلند
مثال طيور حكيم عنصرى فرمايد :
بيت « 3 »
همى تا نسوزد به آب اندر آذر * نگيرد عقاب ژيان را كبوتر
جهان گير و كينه كش از بدسكالان * ملك باش و از نعمت و ملك برخور
مع الهاء
ژاله
- شبنم باشد . مثالش استاد بهرامى گويد :
بيت
ژاله بر گل فتاد چون عرقى * كه برخسار يار من باشد
و بمعنى تگرگ « 4 » و خيك دميده كه شناوران به آن شنا كنند نيز آمده « 23 » : شمس فخرى گويد بهر دو معنى :
بيت « 3 »
ابر اگر فيض دست او يابد * در هوا چون گهر شود ژاله
هامش
( 1 ) بجز « ب » : تحفة السعادات .
( 2 ) « س » : تر .
( 3 ) « س » ندارد .
( 4 ) « س » : تلوك .
( 21 ) برهان ندارد .
( 22 ) برهان گويد ژنگدن نيز آيد .
( 23 ) در برهان معنى باران نيسان و جاله كه چيزى باشد از چوب و علف كه مشگهاى پر باد بر آن بندند و بر آن نشسته از آب گذرند نيز دارد .