تلخى اجل درد زه مادر طبع * اين مردن زاد نيست در ملك بقا
مثال نطفه و فرزند حكيم سنائى گويد :
شعر « 1 »
فحليست خلعت تو ، گر جفت ديده گردد * اندر مشيمهء دل احسنت و زه كند زه
و بمعنى مكان جوشيدن آب از چشمه نيز آمده .
مثال اين معنى مسعود سعد گويد :
[ بيت ]
سبك خشك شد چشمهء چشم من * مگر آب اين چشمه رازه نبود
و بكسر زاء زه كمان . و كلمهء تحسين و آفرين باشد . مثال خواجه سلمان فرمايد بهر دو معنى :
بيت « 1 »
چو از « 2 » شست بگشاد خسرو گره * زهر گوشه برخاست آواز زه
و ديگر زه گريبان باشد . مثالش انورى گويد :
شعر
اى خداوندى كه هرك از خدمتت گردن كشيد * از زه جيبش فلك در گردنش افكند فخ
و فخ بمعنى تله باشد در عربى و در فرهنگ بمعنى كنار هر چيز باشد مطلقا « 3 » چون زه گريبان و زه صفه و زه حوض و غيرهم « 4 » و بمعنى امر به زيستن نيز آيد * « 21 » .
زهر مهره
- مهرهء كه بدان زهر را دفع كنند .
زبوخه
- همان ربوخه كه در باب راء گذشت .
زجه
- [ بفتح « 5 » ] زنى كه زائيده باشد تا چهل روز او را زجه گويند و زاج نيز به اين معنى است « 22 » .
زمه
- [ بفتح زاء « 6 » و ميم ] سنگى است شبيه به زاج . كذا فى شرح السامى « 7 » « 23 » .
زراجه
- [ بفتح زاء و جيم ] نام زنگيى كه در جنگ زنگيان هفتاد مبارز رومى را كشت ، آخر اسكندر او را بيك ضربت گرز كشت ؛ « 24 » .
شيخ نظامى فرمايد « 2 »
نظم « 1 »
ستمگر سياهى زراجه بنام * ز لشكر گه زنگ بگذارد گام
هامش
( 1 ) كلمه از « ن » است .
( 2 ) در « س » نيست .
( 3 ) « س » : مطلقان .
( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 5 ) « س » : بفتحتين .
( 6 ) « س » : راء .
( 7 ) « س » : سامى .
( 21 ) در برهان بمعنى پاداش نيكى و خوب و خوش و ابريشم و رودهء تابيده و آلت تناسلى نيز هست
( 22 ) برهان گويد زچه نيز درست است .
( 23 ) برهان گويد معرب آن زمج است .
( 24 ) برهان گويد زراچه نيز آمده است .