زاو
- [ به وزن گاو ] راز باشد كه بتازى بنا گويند . مثالش مولوى معنوى فرمايد :
بيت
ز او ابدان را مناسب ساخته * قصرهاى منتقل پرداخته
و در فرهنگ بمعنى شكاف نيز آورده « 21 » و اين بيت شيخ آذرى را مؤيد خود آورده :
بيت « 1 »
اگر مقاطع تيغ تو بيند اندر خواب * ز سهم در كمر كوه قاف افتد زاو
زنو
- [ بنون ] همان ديوچه كه گذشت كذا فى المؤيد ، اما اشعار بحركتش نكرده « 22 » .
زهو
- [ بفتح زاء و سكون هاء ] چرك گوش باشد .
زيلو
- قالى و فرش معين باشد . مثالش منصور شيرازى گويد :
شعر « 2 »
شها « 3 » توئى كه ز فراش خانهء جاهت * بساط عرصهء غبر است « 4 » كمترين زيلو
و در نسخهء نيازى حجازى بمعنى شطرنجى نيز آمده ، اما بفتح زاء .
زنجرد
- [ بفتح زاء و جيم و ضم راى مهمله و سكون نون ] در نسخهء ميرزا عنذروت « 5 » باشد و در مؤيد صمغى است كه زر بدان حل كنند و انذروت « 23 » نيز گويند .
زمو
- [ بضم زا و ميم ] سقفى كه از چوب و درمنه و گل سازند و آن را به عربى غمى گويند بفتح غين معجمه و ميم و در مؤيد بمعنى گل تر و خشك آمده و در فرهنگ به اين معنى بفتح زاء آورده و گفته كه از لغات اضدادست .
زهر دارو
- فادزهر باشد . مثالش شيخ « 6 » عطار فرمايد :
شعر « 2 »
شكر از لعل او طعم دگر داشت * كه لعلش زهر دارو در شكر داشت
زادسرو
- يعنى سرو آزاد . مثالش امير خسرو گويد :
هامش
( 1 ) « س » ندارد .
( 2 ) كلمه از « ن » است .
( 3 ) « س » : شاها .
( 4 ) « س » : عنبرست .
( 5 ) « س » : غندوت .
( 6 ) كلمه از « ب » است .
( 21 ) در برهان بمعنى قوى و زبردست و پرزور و درهء كوه و خشت پارچه و نيم خشت هم آمده است . و در معنى بنامرادف زاويل و زاول باشد .
( 22 ) برهان گويد زلو را نيز گويند .
( 23 ) در برهان انزروت و عنزروت آمده است .