داد
- بمعنى عدل باشد . « 21 » مثالش فردوسى گويد .
بيت « 1 »
فريدون فرخ فرشته نبود * ز مشك و ز عنبر سرشته نبود
بداد و دهش يافت آن نيكوئى * تو داد و دهش كن فريدون توئى
و در فرهنگ بمعنى جوششى نيز باشد كه بريون نيز گويند و اين قطعه را شاهد آورده كه :
بيت « 1 »
امان و آه « 2 » از آن گرگين ميلاد * كه گرگين است ميل گردن او
ز بس مردم كه از وى داد خواهند * گرفته داد سر تا پا تن او
ديوباد
- يعنى گرد باد « 22 » . كذا فى شرفنامه مثالش شيخ نظامى فرمايد :
بيت
چو زان دشت « 3 » بگذشت چون ديو باد * قدم در دگر ديو لاخى نهاد
دندان نمايد
- يعنى بخندد دو خوشحال شود . « 23 » . مثالش حكيم خاقانى گويد :
بيت « 1 »
نقاب شكر فام بندد هوا را * چو صبح از شكر خنده دندان نمايد
دوسانيد
- يعنى چسبانيد مثالش شيخ نظامى گويد :
بيت « 1 »
در آن صورت چو صنعت كرد لختى * به دو سانيد بر شاخ درختى
درايد
- يعنى داخل شود و بمعنى سخن گويد و آواز كند نيز آمده . مثال اين معنى اديب صابر گويد :
بيت « 1 »
گزاف مدحت او هر كسى نداند كرد * دراى باشد آن كو خلاف بدرايد
دود « 4 »
- معروف « 24 » . و در فرهنگ بمعنى غم و اندوه : نيز آمده و به اين بيت استاد قطران تمسك نموده :
بيت
هامش
( 1 ) « س » كلمه را ندارد .
( 2 ) در جهانگيرى : امان اللّه .
( 3 ) بجز « س » : دست .
( 4 ) كلمه در « الف » زير سطر و در حاشيه است
( 21 ) در برهان معنى عمر و سن و سال آدمى و فرياد و فغان و راستى و اعتدال و تظلم و فرا رسيدن و بهره نيز دارد . و ماضى دادن نيز هست .
( 22 ) در برهان معنى باد تندى كه هوا را تاريك سازد و ديوانگى نيز دارد .
( 23 ) در برهان بمعنى غضبناك شود و ترسد و زارى كند و عاجز شود نيز هست .
( 24 ) يعنى : دخان .