نباشد ترا ضايع از كردگارت * اگر بىكسان را كنى دستيارى
دود خوار
- [ بوقف دال دوم ] پرندهاى است « 21 » .
دهار
- غار و دره و شكاف در كوه باشد « 22 » مثالش حكيم اسدى گويد :
بيت
يكايك پراكنده بر دشت و غار * قدى چون درخت و دهان چون دهار
ايضا منه « 23 » فى صفة الجبل :
بيت « 1 »
كهى پر دهار و شكسته دره * دهارش پر از كان زر يكسره
دغسر
- [ بغين معجمه و سين مهمله به وزن افسر ] شخصى كه سرا و بىموى باشد چه دغ زمينى را گويند كه در آن گياه نرسته باشد .
ديودار
- نام يكى از اقسام سرو باشد و بعضى صنوبر هندى را ديو دار « 2 » گويند و در نسخهء حليمى درختى است مانند درخت كاج كه شيرى « 3 » از آن حاصل شود كه براى استرخاى « 4 » عصب و 2 فلاج و لقوه خوبست و ديو دارو نيز گويند « 24 » .
دادر
- بمعنى برادر باشد « 25 » . مولوى مثنوى :
بيت
تلخ خواهى كرد بر ما عمر ما * كه برين مىدارد اى دادر ترا
دزد افشار
- بمعنى ممد و معاون باشد در فرهنگ و بخاطر مىرسد كه محرم راز دزد « 5 » و حامى او باشد مثالش مولوى معنوى :
شعر
دلم دزدد نظر « 6 » او دزد آن دزد . * عجب آن دزد « 5 » دزد افشار چونست
داربر
- [ به سكون راء و ضم باء ] مرغى را گويند كه درختان را سوراخ كند .
دستر
- [ به وزن استر ] ارهء كوچك كه بيك دست كار فرمايند « 26 » .
ديگ افزار
- يعنى آنچه در ديگ كنند از زيره و گشنيز و نخود و امثال آن و آن را به عربى توابل گويند [ بتاى قرشت و واو و باى موحده . به وزن هلاهل ] « 27 » .
هامش
( 1 ) كلمه از « ن » است .
( 2 ) كلمه در « الف » در حاشيه است به خط اصلى .
( 3 ) بجز « ن » : شير .
( 4 ) « س » :
اشترهاى .
( 5 ) « س » : درد .
( 6 ) « ن » : دزد نظر .
( 21 ) در برهان بمعنى مطبخى و گلخن تاب و تنباكو كش نيز هست .
( 22 ) بمعنى فضل و دانش و بانگ و فرياد نيز در برهان آمده است و در معنى متن ما دهازرا نيز آورده .
( 23 ) يعنى : از اسدى .
( 24 ) در برهان معنى ديوانه و مصروع نيز دارد .
( 25 ) در برهان معنى دوست نيز دارد
( 26 ) در برهان بمعنى داس كوچك دندانه دار نيز هست .
( 27 ) در برهان معنى ديگ بزرگ نيز دارد .