تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧
نباشد ترا ضايع از كردگارت * اگر بىكسان را كنى دستيارى

دود خوار

- [ بوقف دال دوم ] پرنده‌اى است « 21 » .

دهار

- غار و دره و شكاف در كوه باشد « 22 » مثالش حكيم اسدى گويد : بيت
يكايك پراكنده بر دشت و غار * قدى چون درخت و دهان چون دهار
ايضا منه « 23 » فى صفة الجبل : بيت « 1 »
كهى پر دهار و شكسته دره * دهارش پر از كان زر يكسره

دغسر

- [ بغين معجمه و سين مهمله به وزن افسر ] شخصى كه سرا و بىموى باشد چه دغ زمينى را گويند كه در آن گياه نرسته باشد .

ديودار

- نام يكى از اقسام سرو باشد و بعضى صنوبر هندى را ديو دار « 2 » گويند و در نسخهء حليمى درختى است مانند درخت كاج كه شيرى « 3 » از آن حاصل شود كه براى استرخاى « 4 » عصب و 2 فلاج و لقوه خوبست و ديو دارو نيز گويند « 24 » .

دادر

- بمعنى برادر باشد « 25 » . مولوى مثنوى : بيت
تلخ خواهى كرد بر ما عمر ما * كه برين مىدارد اى دادر ترا

دزد افشار

- بمعنى ممد و معاون باشد در فرهنگ و بخاطر مىرسد كه محرم راز دزد « 5 » و حامى او باشد مثالش مولوى معنوى : شعر
دلم دزدد نظر « 6 » او دزد آن دزد . * عجب آن دزد « 5 » دزد افشار چونست

داربر

- [ به سكون راء و ضم باء ] مرغى را گويند كه درختان را سوراخ كند .

دستر

- [ به وزن استر ] ارهء كوچك كه بيك دست كار فرمايند « 26 » .

ديگ افزار

- يعنى آنچه در ديگ كنند از زيره و گشنيز و نخود و امثال آن و آن را به عربى توابل گويند [ بتاى قرشت و واو و باى موحده . به وزن هلاهل ] « 27 » .
هامش
( 1 ) كلمه از « ن » است . ( 2 ) كلمه در « الف » در حاشيه است به خط اصلى . ( 3 ) بجز « ن » : شير . ( 4 ) « س » : اشترهاى . ( 5 ) « س » : درد . ( 6 ) « ن » : دزد نظر . ( 21 ) در برهان بمعنى مطبخى و گلخن تاب و تنباكو كش نيز هست . ( 22 ) بمعنى فضل و دانش و بانگ و فرياد نيز در برهان آمده است و در معنى متن ما دهازرا نيز آورده . ( 23 ) يعنى : از اسدى . ( 24 ) در برهان معنى ديوانه و مصروع نيز دارد . ( 25 ) در برهان معنى دوست نيز دارد ( 26 ) در برهان بمعنى داس كوچك دندانه دار نيز هست . ( 27 ) در برهان معنى ديگ بزرگ نيز دارد .