خواجه عميد لويكى چنين ظاهر مىشود كه نام يكى از اسلحه نيز باشد :
[ بيت ]
آنكه ززاغنول اوجان بحيل « 1 » برون برد * چند رود بسرنگون مرغ بريده حنجره
زاول
- [ بكسر واو ] گليگر باشد كه به عربى بنا گويند « 21 » .
زيغال
- همان ريغال [ به راى مهمله ] كه پيشتر گذشت .
زازال
- مرغكى سياه پا كوتاه كه چون به زمين نشيند نتواند برخاست و به فرشتوك « 2 » مىماند .
زابل
- در نسخهء ميرزا قومى و ولايتى باشد كه آن را نيمروز نيز گويند و گوشهء از گوشههاى موسيقى « 3 » كه به عربى شعبه گويند . و در اصل بيست و چهار شعبه است * مثال اين معنى امير خسرو گويد :
بيت « 4 »
پيرزن چنگ تهمتن مقال * رخش روان كرده بزابل چو زال
و بكنايه معنى دوم نيز از اين بيت ظاهر مىشود .
زاول « 5 » نيز گويند .
زنگل
- دراى باشد كه به عربى جرس گويند « 22 » . مثالش خاقانى گويد :
شعر « 4 »
قاصد بخت اوست ماه و نجوم * زنگل قاصد روانهء اوست
زازل
- [ زاى دوم نيز معجمه . به وزن غافل ] طبق پر سوراخ كه بدان چيزى صاف كنند و ترشى پالا نيز گويند . كذا فى الفرهنگ .
زنبغل
- [ بفتح زاء و باء و ضم غين ] همان زبگر مرقوم . مثال اين مولانا محتشم كاشانى گويد :
بيت « 4 »
زنبغل را به ز سيلى مىخورد * كار نيكو كردن از پر كردنست
زال
- زن پير و فرتوت . و پدر رستم بواسطهء آنكه با موى سپيد از مادر زائيد زال ناميدند .
بمعنى اول شيخ سعدى گويد :
هامش
( 1 ) « س » : بخيل .
( 2 ) « ب » « ن » : فرستوك .
( 3 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 4 ) « س » ندارد .
( 5 ) « س » : راول .
( 21 ) اين معنى در برهان نيست . و گويد نام ولايت زابل است كه سيستان باشد و نام قومى و طايفهاى و نام شعبهاى از موسيقى و يكى از جملهء هفت زبان فارسى كه اكنون متروكست . و بمعنى بنا زاويل آورده است .
( 22 ) در برهان بمعنى زنگ و جلاجل و زنگوله نيز هست .