و ديگر گوشهء كمان را گويند « 21 » . مثالش خواجه سلمان فرمايد در صفت كماندارى پادشاه :
بيت
دو زاغ كمان با عقاب سه پر * بديدم بيكجاى آورده سر
نهادند سر بر سر دوش شاه * ندانم چه گفتند در گوش شاه
مع الفاء
زندواف
- [ بفتح زاء ] بلبل باشد و او را زندخوان و زندباف و زندلاف و هزار آوا و هزار دستان نيز گويند . مثالش حكيم عنصرى گويد :
بيت
فزايندهشان خوبى از چهره لاف * سرايندهشان از گلو زندواف
و امير معزى نيز فرمايد :
[ بيت ]
« 1 » زند خواند هر زمان * بلبل بباغ اندر همى * زندوافست او بلفظ پارسى يا زندخوان
زراف
- [ بفتح ] زرافه باشد « 22 » . مثالش شيخ سعدى فرمايد :
شعر « 2 »
چه خوش گفت شاگرد منسوج باف * چو عنقا برآورد و پيل و زراف
مع الكاف التازى
زالوك
- [ بضم لام ] مهرهء كمان گروهه باشد .
زيدك
- بمعنى همان ريدك كه در باب راء گذشت . مثالش حكيم فردوسى گويد :
بيت « 3 »
چه از دل گسل زيد كان سراى * ز ديبا بناگوش و ديبا قباى
كذا فى التحفة .
زغگك
- [ بفتح غين معجمه و كاف فارسى .
به وزن كينك « 4 » ] در فرهنگ بمعنى جستن گلو باشد كه به عربى فواق گويند .
زاك
- زاج باشد . مثالش خلاق المعانى گويد :
بيت
چنان كه ماز و كز وى سپيد گردد پوست * چو جفت زاك شود عالمى سياه كند
هامش
( 1 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 2 ) كلمه از « ن » است .
( 3 ) كلمه در « س » نيست .
( 4 ) « س » : كينك .
( 21 ) در برهان بمعنى جنسى از كبوتر كه سياهست و سخت متحرك و بمعنى فتنه و نام قولى از موسيقى و زاج ، زاگ نيز هست .
( 22 ) در فارسى : شتر گاو پلنگ گويند .