و حكيم لامعى جرجانى گويد « 1 » :
[ بيت ]
بدان اشارت كز بهر بنده خواجه نمود * شدند قومى از خواجگان درگه زوش
و بمعنى نيرومند نيز آمده « 21 » .
مع الغين
زيغ
- نوعى از بساط كه از دوخ بافند ، مثالش استاد بهرامى گويد :
بيت « 2 »
اى دريغ از آبروى من دريغ * تا زمانه كرد پامالم چو زيغ
و حكيم سوزنى نيز فرمايد :
بيت
با چنان تاز « 3 » اگر نشاط كنى * خيز و « 2 » در حجرهء نشاطى « 4 » خز
حجرهاى كاندروست زيغ و نمد * قالى رومى و نهالى خز
و بمعنى فراغت دل نيز آمده . مثال اين معنى صاحب فرهنگ منظومه گويد :
بيت
اى ز تو حل جمله مشكلها * زيغ باشد فراغت دلها
و حكيم اسدى نيز گويد :
بيت « 2 »
ز درد خزان در دل زاغ زيغ * هوا بسته از لشكر ماغ ميغ
و در فرهنگ بمعنى نفرت آورده و همين بيت اسدى را شاهد آورده .
زروغ
- [ به راى مهمله . به وزن دروغ ] « 22 » بمعنى آروغ كه مرقوم شد .
زوباغ
- [ بباى تازى . به وزن كوتاه ] نام حيزى « 5 » كه بناى مخنثى نهاد .
زماروغ
- به وزن و معنى سماروغ كه بعد از اين مىآيد . « 23 »
زاغ
- مرغيست سياه كه منقار سرخ دارد « 6 » .
مثالش حكيم اسدى گويد :
بيت
شبى بد چو زنگى سيهتر ز زاغ * مه نو چو در دست زنگى چراغ *
هامش
( 1 ) اين جمله و شعر بعد آن از « ب » است .
( 2 ) « س » ندارد .
( 3 ) « ب » : ناز .
( 4 ) « س » : نشاط .
( 5 ) بجز « غ » : چيزى .
( 6 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 21 ) در برهان بر وزن حبش يا خمش بمعنى زاوش آورده كه ستارهء مشترى باشد . رجوع به زاوش شود .
( 22 ) در برهان بفتح اول نيز آمده است .
( 23 ) در برهان چترمار و كلاه قاضى را مرادف اين لغت آورده است .